هوای آن سال ها
1
بیرون را نگاه می کنم، چشم هایم را تیز می کنم، خودش است، خود خودش! اما نمی ایستم. لختی بعد پشیمان می شوم. مسیرم را عوض می کنم. دوباره داخل همان خیابان می شوم. این بار آرام تر، از کنار پیاده رو. نمی بینمش.
2
به یاد آوردن دختری که نمی دانست چقدر دوستش دارم و چه شب ها و روزهایی به یادش می نویسم و می نویسم چقدر سخت است. اما این که بگذاری و بگذری، بی هیچ توقفی از این همه خاطره چقدر آسان.
همه ی لذتش همان لحظه است، همان لحظه که تصمیم می گیری، بمانی یا بروی. گاهی برای رسیدن باید نرفت.
3
در مسیر نسیمی که از پنجره می آید می نشینم و کتاب "تقسیم" پیرو کیارا را باز می کنم. به صفحه اول نگاه می کنم. آمده: "قصه ای باید بگویم از چیزهای کاتولیک و از فجایع و از عشق، کمی با هم آمیخته ..."
صدای ترانه "سارا" می آید. روزها و شب هایم پر شده از موسیقی فولکلور، از باب دیلن از نامجو.
4
دوباره به صرافت می افتم که دفتر روز نوشت های سالهای 82 و 83 ام را پیش صالح ادنانی جا گذاشته ام. چقدر هوای آن سال ها ابری بود. چقدر هوای آن هوای ابری را کرده ام.
5
در نوشته پیشین، کامنتی داشتم از محمد خلیلی. دوستی که چهار سال (80 تا 84) از شعر و شعورش لبریزمان کرد و با درک عجیب - یکتا - یی که از "شعر در خور زمان" داشت، بر شالوده ی شعر آن زمان دوستان تاثیری شگرف داشت.
به محمد خلیلی با به یاد آوردن نگاه بی پیرایشی که به شعر داشت:
بر جغرافیای تو دو کوه می روید
و
هزار فرهاد و تیشه هایی که بوی فاشیست می دهد.
و غروب
که این جا آسان تر می توان مرد و فنا شد
و هزاران شیرین
که نو به نو با دامانی پر چرک و خون تو
هر صبح آبستن می شوند
و هر شب
فراموش.