در انتظار گودو
ولادیمیر: بیا وقتمان را با این بحث های بیهوده تلف نکنیم! بیا تا فرصت هست کاری بکنیم! هر روز که به وجود ما احتیاج نیست! در واقع شخصا به وجود ما احتیاجی نیست. بقیه هم به یکسان با این قضیه خوب برخورد می کنند، اگر نگیم بهتر. این ناله های کمک که هنوز در گوش ما صدا می کند، خطاب به همه بشریت است! ولی در این مکان، و در این لحظه خاص، همه بشریت خواه ناخواه ما هستیم. پس بیا قبل از این که دیر بشه، نهایت تلاشمان را بکنیم! بیا برای یکبار هم که شده، به بهترین وجهی، نماینده این نژاد متعفنی باشیم که تقدیری ظالمانه ما را بهش منتسب کرده! ها چی می گی؟ راستش وقتی با این شانه های خمیده، جنبه های مثبت و منفی قضیه را سبک و سنگین می کنیم، متوجه می شویم که دیگر کوچکترین دینی به همنوعان خودمان نداریم. ببرها برای کمک به همنوعانشان یا بدون کمترین مکثی هجوم می برند و یا این که به اعماق بیشه فرار می کنند. اما مسئله این نیست. این که ما این جا چه کار می کنیم، مسئله این است. و خوشبختی ما در همین است که اتفاقا جواب این را می دانیم. بله، در این اوضاع کاملا مغشوش فقط یک چیز مسلم است. این که ما منتظر گودو هستیم تا بیاید...
و مسلم است که تحت این شرایط زمان دیر می گذرد، و مجبورمان می کند با اتفاقاتی که، چطور بگم، که در نگاه اول ممکن است منطقی به نظر برسند، تلفش کنیم، تا وقتی که به عادت تبدیل بشوند. شاید بگویی که این مانع از این می شود که عقل و منطقمان لنگ بزند. شکی درش نیست. اما آیا همین عقل و منطق نبود که این مدت طولانی در این شب بی انتها هاویه گون سرگردان بود؟ همین است که گاهی اوقات گیجم می کند. متوجه دلیل من می شی یا نه؟
استراگون: همه ما دیوانه به دنیا می آییم. بعضی ها همان طور باقی می مانند.
ولادیمیر: ما منتظریم. بی حوصله ایم. نه، اعتراض نکن، تا سر حد مرگ بی حوصله ایم، اصلا هم نمی شود انکارش کرد. خب. یک مشغولیتی پیدا می شود و ما چکار می کنیم؟ می گذاریم که تلف بشود. بیا، بگذار کاری بکنیم! همه این ها در یک آن بخار می شود و ما باز تنها می شیم، تنها در میان هیچی!