یک ربعی گشتیم تا جای مناسبی پیدا کردیم. فرعی مشجری بود که دو تا از چراغ هایش سوخته بود. ترددی دیده نمی شد. خیابان تاریک تاریک بود. درست همان جایی بود که می خواستم. اتومبیل را جلوی یک ساختمان نیمه کاره و زیر درخت چنار کهنسالی نگه داشتم. چراغ ها را خاموش کردم. با این که هوا گرم بود شیشه ها را تا نیمه بالا دادم. گفت: عجب جای ساکتی! انگار تو این خیابون کسی زندگی نمی کنه.

به ساعت اتومبیل نگاه کرد. دوباره گفت: چقدر مونده؟

رادیو را روشن کردم. گفتم: چهار پنج دقیقه.

نوری وسط خیابان افتاد و پشت بندش موتور سیکلتی با سرعت عبور کرد. روی دست اندازهای خیابان غژ غژ می کرد.

گفت: رضا می دونستی خیلی دیوونه ای؟

گفتم: آره. و دوباره ساعت را نگاه کردم. زمان زیادی نمانده بود. صدای رادیو را کم کردم طوری که فقط داخل اتومبیل شنیده شود. درب خانه ی روبرو باز شد و زنی بیرون آمد. ناخودآگاه خودم را پشت فرمان کمی پایین کشیدم. ظاهرن متوجه ما نشد. ساعت را نگاه کردم. گوشم به رادیو بود. کمی خودم را به طرفش کشیدم و دستش را محکم گرفتم. لبخندی زد. چشم هایش توی تاریکی برق می زد. نفسم را حبس کردم. رادیو اعلام کرد: اذان مغرب به افق تهران!

و من لبهایش را بوسیدم!