توی راه زل زده بود، تمام به جلو، به جاده. دستهاش را گذاشته بود لای پاش و ماشین که گاه و بی گاه می افتاد روی دست انداز لب بالایش را می جوید، بعد آفتاب گیر را می داد بالا و رژ صورتی اش را می زد. نگاهی هم بی مبالات می انداخت به موهایش که از زیر شال زده بود بیرون و ریخته بود روی پیشانی اش، قشنگ بود.
من تمام راه را ساکت بودم. او هم ساکت بود. فقط راه بود که برای مان حرف می زد. برای مان آواز می خواند، درد دل می کرد، از خاطرات کودکی اش می گفت، از خیلی دورها که همین طور مث حالا دراز افتاده بود همین جا و سال به سال یک نفر هم راهش این طرف ها نمی افتاد. از این که حالا روبه راه شده بود، مافرها می آمدند و می رفتند. از خیلی چیزهای دیگر هم حرف زد، از تابستان ها، از زمستان ها، از بهارها، درست یادم نمانده، گفتم که، از خیلی چیزها می گفت، خیلی حرف ها در دل داشت. دست اندازها که تمام شد، وقتی افتادیم روی کفی، زیر چشمی که نگاهش کردم داشت با انگشتر کاموایی اش بازی می کرد. همه چیز انگشتر کاموایی بود. حلقه اش، نگین اش، همه را بافته بودند، شیری رنگ و قهوه ای. سر در نمی آورم چطور این انگشتر بافتنی را روی انگشتش نگه می دارد و طوری ش نمی شود، من اگر جایش بودم روزی دو سه تا گره اش را با دندان باز می کردم. دست خودم نیست، بفهمی نفهمی از این کارها زیاد می کنم.
وقتی رسیدیم هنوز دست هاش روی پایش بود. خیلی آرام چشم هایش را گرداند سمت راست و از پنجره بیرون را نگاه کرد، حواسش بود موقع پارک کردن به تخته سنگ های کنار دست دیوار نزند.
در را باز کردم، ضبط ماشین را خاموش کردم، صدای جاده قطع شده بود. بیرون هوا سرد بود. خودش را داخل پالتوی قهوه ای رنگش جمع کرد و صورتش را گرفت پایین تا جلوی سوز سردی که به صورتش می خورد را بگیرد. مه قشنگی افتاده بود روی گورستان قدیمی. جوری که از دور، از بیرون پشت حصار، فقط تنه ی قطور درخت ها پیدا بود، جوری که خیال می کردی این درخت های قدیمی سر در سقف آسمان کرده اند.
دست من را محکم پسبید، گفت: - تو این مه چطوری پیداش کنیم؟
گفتم: - خودم هم نمی دونم، اما چاره ای نیست. بیا بریم تو.
دست راستش توی جیب پالتو بود و دست چپش توی دست من. آرام راه می رفت تا پایش به تخته سنگ ها و ریشه های درخت ها نگیرد. گفت: همین که پیداش کنیم، یه دستی روی سنگش بکشیم و یک شاخه گل بذاریم روی قبرش کافیه، بعد می تونیم برگردیم.
گفتم به شرطی که پیدایش کنیم. دستم را محکم چسبید تا زمین نخورد. پایش رفته بود لای تخته سنگی و زانویش خم شده بود. آرام بلندش کردم. دست کشید روی پایش. گفت چیزی نیست. نگاه کرد به چکمه اش که تا بالای قوزک پا گلی شده بود. گفتم: - حیف این چکمه ها نبود؟ کاش یه چیز دیگه ای پات می کردی.
دستم را باز چسبید، نگاه کردم به موهایی که پریشان شده بود روی صورتش. توی این مه لطیف، توی این سکوت مرموز، توی این هوای سرد و این سوز بی رحم، قشنگ بود.
گفتم چقدر شبیه این طبیعت شده ای. حرفم را انگار نشنید. از کنار دیوار رد شدیم و وارد محوطه ی گورستان شدیم. کسی را آن حوالی ندیده بودیم. پایین تر، نزدیک دهکده، پیرزنی گفته بود همه رفته اند عروسی قاسم. خیال می کرد ما هم برای عروسی آمده ایم.

گفتیم که آمده ایم دنبال نیره. پیرزن کسی را به این نام نمی شناخت. از روی پل کوچکی که زمانی رودخانه ای از زیرش می گذشت رد شدیم. قبرها توی مه کم کم پیدا می شدند، مث پنجره هایی افتاده بودند توی سینه ی خاک میان درخت های کهنسالی که رفته بودند گویی توی سقف آسمان. گورها، برخی قدیمی بودند، فقط با تابلوی کوچک سیاهی، برخی جدیدتر با تخته سنگی. چند تکه هم سنگ انداخته بودند دورش و تابلویی فرو کرده بودند آن میان. روی تابلو با رنگ سفید اسم، تاریخ تولد و تاریخ وفات نوشته شده بود. گفتم: - تو ردیف راست را بخون، من هم چپ رو می خونم.
دستم را رها کرد تا قدری به قبرها نزدیک تر شود و نوشته ها را آسان تر بخواند. گفتم: - لااقل خوبه گورستان جمع و جوریه، وگرنه با این مه و تاریکی سه روز طول می کشید همه قبرها رو ببینیم.
گفت: - اگه ناراحتی برو تو ماشین. من خودم پیداش می کنم.
بعد دسته گل را داد دستم: - این رو نگه دار.
ردیف اول تمام شد. درست مشخص نبود چند ردیف قبر تو این گورستان بود. به دیوارهای ته گورستان که رسیدیم فهمیدیم که ردیف ها طولانی نیست. راه را از میان دو ردیف دیگر بازگشتیم. این بار من افتادم طرف راست.گل ها را دادم دست دیگر تا دستش را بگیرم. کمی فاصله گرفت و بی توجه چشم دوخت به قبرهای طرف پایش. گفتم: - این دو نفر توی یه روز به دنیا اومدن، تو یه روز هم مردن. اتفاق جالبیه.
سرش را گرداند سمت من: - حتمن تو اون دنیا هم با هم به دنیا میان.
گفتم: - به اون دنیا اعتقاد داری؟
سرش را تکان داد. دوباره رسیده بودیم به دیوارها. از کنار فریبا و غفور و انسیه و محمدرضا و نعمت که رد شدیم دوباره پایش گرفت به سنگ و سکندری خورد. دستش را چسبیدم. انگشت هایش را توی دستم جمع کرد. مه داشت پایین تر می آمد. به ساعتم نگاه کردم. نزدیک غروب بود. هنوز آنقدری که بشود ادامه داد، هوا روشن بود. گفتم:
- تا حالا باید سرما خورده باشی، تو این سرما. لباست هم که مناسب نیست.
وسط دو قبر تازه کنار تنه ی درختی ایستاد. دستش را از دستم بیرون کشید و زانو زد کنار تابلوی سیاهی که افتاده بود روی سنگی بالای کپه ای خاک. تابلو را برداشت، رویش نوشته بود "نیره مهدوی" تولد شانزدهم آذرماه 1364، وفات بیست و پنجم خرداد ماه 1388. نشست روی کپه خاک و تابلو را فرو کرد بالا سر قبر. من هم نشستم روی تخته سنگی کنار درخت. اول چند دقیقه زل زد به قبر، به تابلو، به نوشته های سفید. بعد دستمالی از جیب پالتویش درآورد و روی قبر را پاک کرد. گل ها را پرپر کرد و ریخت روی قبر. بعد سنگ ها را چید دور قبر، علف های هرز روی قبر را هم جدا کرد و ریخت یک طرف، دست هایش خیلی آرام کار می کرد، هواسش به من نبود. گفتم: - خیلی خوبه آدم دوست های با معرفتی مث تو داشته باشه.
حرفی نزد. از روی تخته سنگ بلند شدم تا در چیدن علف ها کمکش کنم. من که دست به کار شدم دیدم دست هایش را بهم زد و نشست همان جا پای قبر روی خاک. گفت: - همه اش می ترسید برش گردونن به این روستا. از این جا خوشش نمیومد. از این مه، از این هوای سنگین، از این سکوت وحشت داشت. از این علف های هرز.
گفتم دست کم چند سال جوری که دوست داشته زندگی کرده.
نگاهم کرد. جوری که انگار متوجه حرفم نشده. از جیب پالتو سیگاری در آوردم و آتش زدم. گفت: - این جا عجیب ساکته. وقتی می گفت این جا، این روستا مث تابوت می مونه باور نمی کردم. همه ش می گفت تو یه تابوت به دنیا اومده، تو یه تابوت بزرگ شده، دوست داشته یه روزی از این تابوت فرار کنه، بالاخره هم فرار کرد. از تابوت فرار کرد. لااقل الان خودش خیال می کنه از تابوت فرار کرده.
هوا داشت تاریک می شد. باید کم کم راه می افتادیم. باد دوباره وزیدن گرفته بود و گل های پرپر شده را از روی سنگ قبر کنار می زد. ساکت نشسته بود و حرفی نمی زد. گفتم: - تو یه تابوت زندگی کردن سخته. اما سخت تر مردن تو یه تابوته.
دست هایش را گذاشته بود روی سنگ قبر. سرم را آوردم جلو و دستم را گذاشتم روی شانه اش. از پشت بغلش کردم. دیدم قطره اشکی افتاد روی انگشتش و فرو رفت داخل انگشتر کاموایی اش.
هیچ وقت سر در نمی آورم چطور شیرین این انگشتر بافتنی را روی انگشتش نگه می دارد.

--------------------------------
پی نوشت:
1- بعد از شش ماه دوست داشتم چیزی بنویسم که حال و هوای این روزهام رو داشته باشه. این نوشته نه داستان است نه خاطره، به داستان شبیه تر است اما دوست تر دارم چیزی باشد غیر داستان.
2- بدی ها و تلخی ها و خشم ها و فریادهایی که در شش ماه بر همه ما گذشته همه آن چیزی نبوده که در این مدت داشته ام. چیزی فراتر از من و این تلخ کامگی هایم نصیبم بوده که مرهمی شده بر این ها که آمد.
3- امید وارم همه از این نوشته آن بگیرند که من گرفتم. و تو، تو دوست تر داشته باشی اش.