heaven's door

 

هوا تاریک بود. برق منطقه هم رفته بود. بی اختیار صدای پخش اتوموبیل را پایین آورد و سرعتش را کم کرد. سمت راست خیابان جلوی دختر و پسر جوانی که منتظر تاکسی بودند پنجره ی سمت شاگرد را پایین داد. پسر یک قدم جلو رفت:

- ونک؟

 اتوموبیل را نگه داشت. سوار شدند. هر دو عقب. از آینه نگاهی به هر دو انداخت. گفت:

- چند وقته منتظر تاکسی هستین؟

 پسر جواب داد:

- نیم ساعتی میشه.

 پنجره ها را بالا داد و کولر را زیاد کرد. دختر در گوش پسر گفت:

- بگو صدای ضبط رو زیاد کنه.

 صدای پخش را زیاد کرد:

One more cup of coffee for the road,

One more cup of coffee for I go,

 دوباره توی آینه نگاه کرد. دختر در آغوش پسر رفته بود و چشمهایش را بسته بود. آرام آهنگ را زمزمه می کرد. سیگاری از داخل پاکت در آورد:

- اشکالی نداره؟

 پسر جواب داد:

- نه، راحت باشید.

 پنجره را تا نیمه پایین داد و سیگاری گیراند. جلوتر پشت چراغ قرمز نگه داشت. پسر داشت به دختر می گفت که رفتنشان به دکتر ضرورتی ندارد و می توانند چند روز دیگر هم صبر کنند شاید اتفاقی افتاد. حرفی از اتفاقی که باید می افتاد نزد. سیگارش را تا نیمه کشید و انداخت داخل خیابان. پنجره را بالا داد.

پسر گفت:

- شما همیشه داخل ماشین از این آهنگ ها گوش میدید؟

 زیر لب جواب داد:

- آره، معمولا.

 پسر سرش را تکان داد و توی گوش دختر چیزی گفت. نزدیک ونک پسر سرش را جلو آورد و گفت:

- جلوی همین روزنامه فروشی نگه دارید.

 اتومبیل را متوقف کرد. هر دو پیاده شدند. پسر دست کرد داخل جیب شلوارش:

- چقدر تقدیم کنم؟

 پنجره سمت شاگرد را داد پایین:

- پولی نیست. من مسافرکش نیستم.

 دوباره پنجره را داد بالا و راه افتاد. توی آینه نگاه کرد. پسر هنوز کنار خیابان ایستاده بود. صدای پخش را داد بالا:

Mama, take this badge off of me
I cant use it anymore.
Its gettin dark, too dark for me to see
I feel like Im knockin on heavens door.

 

 

 

مجازی

 

 

ازم خواست تا یک طوری مرا ببیند. گفت برایش عکس بفرستم. گفت که دوست دارد ببیند من چه شکلی هستم. برایش 4 عکس فرستادم. عک آدم های مختلف. گفتم برایم بگو:

 

1- حدس می زنی من کدام باشم؟

2- دوست داری من کدام باشم؟

3- ترجیح می دهی دست کم کدام نباشم؟

 

جوابم را داد. از این همه بی محلی اصلن جا نخوردم!

 

 

می خواهم امروز زیباترین و تکان دهنده ترین شعری رو که در تمام عمرم خوانده ام برای تان این جا بیاورم. حتمن خیلی های شما این شعر را خوانده اید و شاید هم که از بر باشید.

 

1- نمی دانم چرا هنوز هم که هنوز است با خواندن این شعر اشک در چشمهام جمع می شود.

2- یاد احمد شاملو زنده باد.

3- با یادآوری خاطراتم با صالح ادنانی در جستجوی واژه های جدیدی برای "غول زیبا".

 

----

 

ماهی

 

من فکر می کنم

هرگز نبوده قلب من

این گونه

گرم و سرخ:

احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگزای

چندین هزار چشمه خورشید

در دلم

می جوشد از یقین،

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس

چندین هزار جنگل شاداب

ناگهان

می روید از زمین.

 

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز

در برکه های آینه لغزیده تو به تو!

من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق،

از برکه های آینه راهی به من بجو!

 

من فکر می کنم

هرگز نبوده

دست من

این سان بزرگ و شاد،

احساس می کنم

در چشم من

به آبشر اشک سرخگون

خورشید بی غروب سرودی کشد نفس،

احساس می کنم

در هر رگم

به هر تپش قلب من

کنون

بیدار باش قافله ای می زند جرس.

 

آمد شبی برهنه ام از در

چو روح آب

در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ برکشیدم از آستان یأس:

 

آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!