می خواهم امروز زیباترین و تکان دهنده ترین شعری رو که در تمام عمرم خوانده ام برای تان این جا بیاورم. حتمن خیلی های شما این شعر را خوانده اید و شاید هم که از بر باشید.

 

1- نمی دانم چرا هنوز هم که هنوز است با خواندن این شعر اشک در چشمهام جمع می شود.

2- یاد احمد شاملو زنده باد.

3- با یادآوری خاطراتم با صالح ادنانی در جستجوی واژه های جدیدی برای "غول زیبا".

 

----

 

ماهی

 

من فکر می کنم

هرگز نبوده قلب من

این گونه

گرم و سرخ:

احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگزای

چندین هزار چشمه خورشید

در دلم

می جوشد از یقین،

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس

چندین هزار جنگل شاداب

ناگهان

می روید از زمین.

 

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز

در برکه های آینه لغزیده تو به تو!

من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق،

از برکه های آینه راهی به من بجو!

 

من فکر می کنم

هرگز نبوده

دست من

این سان بزرگ و شاد،

احساس می کنم

در چشم من

به آبشر اشک سرخگون

خورشید بی غروب سرودی کشد نفس،

احساس می کنم

در هر رگم

به هر تپش قلب من

کنون

بیدار باش قافله ای می زند جرس.

 

آمد شبی برهنه ام از در

چو روح آب

در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ برکشیدم از آستان یأس:

 

آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!