درخت ها از دور به هاشور می زند که جایی در میان سیاهی ابرها سر در سقف آسمان کرده اند. موهای یک دست سیمی رنگ زن پخش شده در هوا. پشت به ما دارد و سرگرم چیزی است. انگار چیزی را روی زمین جستجو می کند. به اسماعیل می گویم چادر را بیرون درخت ها بزنیم. وقت بالا آمدن ماشین را گذاشته بودیم جایی که جاده را کم کم سنگ ریزه ها و آسفالت کنده شده پر می کرد. اسماعیل بی هوا ترمز کرده بود و گفته بود جلوتر نمی رود. حالا داشت با دست زن را نشانم می داد که زن نبود فقط موهای برافراشته سیمی رنگی بود که از این دور خم شده بود و خیالش نبود که ما نزدیک و نزدیک تر می شویم. می گویم: بهتر است دست هامان را همین جا خالی کنیم و از ماشین باقی خرت و پرت ها را بیاوریم. اسماعیل هنوز به زن اشاره می کند. چادر را باز می کنیم و چهار طرفش را با تخته سنگ محکم می کنیم. اسماعیل کوله ها را می گذارد داخل چادر، چراغ شارژی را هم می گذارد بیرون روی تخته سنگی که صاف تر است. به صرافت که می افتم زن رفته است. می گوید: می روم ببینم کسی این طرف ها هست یا نه.به جایی که زن را دیده ایم می رود. از دور برایم دست تکان می دهد. سبد لوازم شکار را می گذارم زمین. اطراف را با یک چرخش دست نشانم می دهد: این جا چیزی نیست.

من هم چیزی نمی بینم. تا هست گیاهان خودروست یا تخته سنگ هایی که از کوه های اطراف آمده اند. می گوید: - نمی دانم چرا احساس می کنم این زن را می شناسم.
می گویم مگر چهره اش را دیدی؟ آن هم از این فاصله؟
سرش را تکان می دهد. چادر چهار نفره است. پاهایش را دراز کرده. شب شده و آسمان به قهوه ای می زند یا سرخ. برخی رنگ ها اسم ندارند. اسماعیل دست گذاشته زیر سرش و از پنجره ی چادر به آسمان نگاه می کند. می گویم در فکر آن زن هستی؟
از جیب کوله عکسی را بیرون می آورد. عکس زنی است در لباس توری سفید عروسی. کنارش مردی یله داده به دری چوبی شبیه در اصطبل. عکس را می گیرم و نگاه می کنم. موهای زن سیمی رنگ است. پشت عکس نوشته بهار هفتاد و سه، ترکمن صحرا.
می گوید: تو زن را این بار دیدی. اما من همیشه می بینمش. همه جا. هر وقت کوه می روم، هر وقت شکار می روم. یا برای خودم توی دشت و جنگل قدم می زنم. توی همه ی جنگل های شمال هست.
بوی عجیبی می آید. شبیه بوی سوختن هیزم. اسماعیل زودتر از من بیدار شده و صبحانه را بار گذاشته. به ساعت نگاه می کنم.