مهران یک جا بند نمی شود. فرشته رنگش پريده و مثل گچ سفيد شده است. به ساعت نگاه می اندازم؛ دوازده و ربع. خوابم نمی آيد. نه برای اين لحظات و اين اتفاقات و اين احساس که يک لحظه ديگر شايد زير يک خروار خاک و گچ و چوب و آهن مدفون بمانيم. شايد برای خاطر آن است که درست نمی فهمم چگونه پيش می آيد. خيلي از مرگ ها را می فهمم. خالی شدن يک گلوله، طناب دار که تا نگاه می کنی بالا، تمام می شود و نمی شود يا بالا انداختن چند قرص و تمام. اما اين يک چيز ديگر است. انگار می خواهد تا به ابد ادامه پیدا کند. می گويم:
- لطف کن صدای تلوزيون را کم کن!
فرشته با کنترل صدای تلوزيون را کم می کند. دارد برنامه آخر شب کانال سه را نگاه می کند. ميان خرواری از صدا و تصوير حواسش به من است که روی کاناپه لم داده ام و چشمهايم نيمه باز است. توپ مهران پرت می شود وسط اتاق که داد می زنم: - تو مگه خواب نداری بچه؟ ساعت نزديک يکه.
زير چشمی به ساعت نگاه می کند. لابد می خواهد بگويد ساعت دوازده و نيم است نه يک. لابد می خواهد بگويد که از خوابيدن در اين شرايط می ترسد. می ترسد که نيمه شب با صدای داد و فرياد مردم يا تکان های زمين بيدار شود و راهی برای فرار نداشته باشد که نگاه کند و ببيند که چگونه آجرها با هم يا دانه دانه روی سرش يا روی سر من و فرشته خراب می شود و جان کندن های بی حاصل.
می گويم: - امتحان امروزت را چه کار کردی ؟
فرشته می گويد: - حالا می گذاشتی سال بعد می پرسيدی؟
می گويم دير نشده. هيچ وقت برای پرسيدن اين که پسر آدم امتحان را چه کرده است دير نمی شود. نمی دانم چه می گويم. درست روی حرف هام تمرکز ندارم.
فنجان چای را مز مزه می کنم. سرد شده است و طعم گس می دهد. بدون قند آن را بالا می اندازم. مهران هنوز ايستاده است. نه توپش را بر می دارد نه می گذارد و می رود. آرامشش آزارم می دهد.
می گويم: - پسرم برو بخواب. خيالت هم راحت باشه!
فرشته چپ چپ نگاهم می کند. صورتش سفيد سفيد است. مثل هميشه نيست که ماهرخ نگاهم می کرد يا زل می زد تو چشمهام و می گفت: - کامران!
مهران عقب گرد می کند و می رود. توپش افتاده زير ميز. برش می دارم. همانی است که عمه اش روز تولد خريده بود. رويش آرم تبليغاتی آديداس به چشم می خورد با يک آدرس اينترنتی. يادم می آيد که فردا پنجشنبه است. روزی که قول داده ام ببرمش شهر بازی. يعنی دو هفته است که اين قول را داده ام. هفته قبل تا به خودم جنبيدم ساعت هشت شب شده بود. بعد هم که سروش آمد دم شرکت دنبالم. گذاشتيم و رفتيم باشگاه بيليارد. تا يازده آن جا بوديم که به سرمان زد برويم خيابان گردی. سوار اتومبيل من شديم. گفتم: - تو به سيمين گفته ای دير مي آيي ؟
گفت: - محکم کاری کرده ام. فرستاده امش کرج خانه پدرش!
گفتم: - اوضاع هنوز خرابه؟
لبخند زد اما چيزي نگفت. دم ميدان ونک يکهو گفت بزن بغل! و از اتومبيل پياده شد. از يک مغازه کنار خيابان سيگار و دو قوطي پپسی خريد. گفتم: - هنوز سيگار می کشی؟
در پپسی را وحشيانه باز کرد: - هفته قبل هم می کشيدم. فقط بلوف زدم گفتم تو ترکم.
و خنديد. احساس کردم حالش خوب نيست که گفتم: - می خواهی برسانمت خانه؟
بی توجه گفت: - اون جا رو!
و دو دختر را کنار خيابان دويست متر جلو تر نشان داد. گفتم: - هنوز سر و گوشت می جنبه؟
خنديد. گفت: - تازه شروع کاره. بيا بريم يه حالی کنيم.
نمی دانم اين بوی بد از کجا می آيد. شايد فقط احساسش می کنم. چون واکنشی از فرشته نمی بينم باورم می شود که فقط احساسش می کنم. فرشته کانال را عوض می کند. بعد هم تلوزيون را خاموش می کند. می گويم: - لطفا اون ضبط رو روشن کن!
می گويد: - اين وقت شب؟
می گويم که نگران نباشد چون همه اهل محل بيدارند. صدای باد در خيابان پيچيده است. آنقدر شديد است که می خواهد درخت های کهنسال خيابان را از ريشه بيرون بياورد. سيم های برق را می بينم که در هوا معلق مانده اند و به اين ور و آن ور می خورند. چند بار هم جرقه می زنند. فرشته جيغ می زند. از جايم بلند می شوم و در آغوش می گيرمش. نمی دانم چه بگويم. آسمان سرخ شده است. ياد حرف های مردم بم می افتم. آن ها هم قبل از آن اتفاق آسمان را سرخ ديده بودند. سرخ مثل خون!
گفتم: - می خواهی بی خيال شويم؟ امروز حالت خوب نيست.
دوباره می خندد. نزديک دخترها رسيده ايم که می گويد: - يواش برو جلو. حالا چراغ بزن!
ناخودآگاه چراغ جلو را چند بار روشن و خاموش می کنم. خيابان خلوت است. گه گاهی چند اتومبيل با سرعت و بی توجه عبور می کنند. جلوی دکه گل فروشی ايستاده اند. اتومبيل را جلويشان نگه می دارم. سروش سرش را بيرون می آورد: - خانم ها جايي تشريف می برند؟
يکي شان قد بلند است با اندام کشيده. با مانتوی کوتاه که مدام با روسری اش ور می رود. دختر کوتاه قد تر کتانی آبی پا کرده است و اين پا و آن پا می شود. اولی می گويد: - تاکسيه؟
سروش جواب می دهد: - برای شما بله اما دربست.
دختر می گويد: - دربست گرون تموم ميشه. شب کاری می کنيد؟
سروش می گويد: - شما چی؟
دختر عين خيالش نيست. سرش را می اندازد بالا: - اومديم يه هوايي بخوريم.
و يک نخ سيگار در می آورد. به دوستش می گويد: - چی کار می کنی سارا؟
سارا دهنش را کج می کند: - پياده رفته بوديم تا حالا رسيده بوديم.
دختر اولی می گويد: - کجا؟
و بعد انگار که می فهمد: - ها. آره!
بعد چيزي نمی گويد. سروش می گويد: - هوا گرمه يا سرده؟
سارا جواب می دهد: - سرده يا گرمه؟ نمی دونم. سرده؟ آره؟
سروش از اتومبيل پياده می شود. دختر ها عقب می روند و پايشان لب جوی آب می رسد. سروش می گويد: - خب، پس خوب نيست تو اين هوای سرد معطل شويد. بياييد بالا!
دختر بلند قد می گويد: - مسيرتون تا کجاست؟
- تا مقصد شما.
به هم چشمکی می زنند. من مانده ام که چه کار کنم. فقط ازيک چيز اطمينان دارم؛ از اين که نمی توانم پايم را بگذارم روی پدال و راه بيفتم. سروش می نشيند کنار دستم. دختر ها هم در عقب را باز می کنند، سلام می دهند و سوار می شوند.
از توی آينه بهتر ديده می شوند. بيست بيشتر ندارند. سارا چشم های درشتی دارد و موهايش را يک طرفی جمع کرده است. سروش می گويد: - اين کامرانه!
سارا می گويد: - سارا. اين هم سپيده خواهرم.
به نظر نمی رسد که خواهرش باشد. هيچ شباهتی به هم ندارند. از توی آينه سرم را تکان می دهم يعنی خوشوقتم.
هنوز باد می وزد. شيشه ها تکان می خورد. فرشته زير بار روشن کردن ضبط می رود شايد برای اين که صدای باد را نشنود. می گويم: - درست همين آهنگ بود.
فرشته بر می گردد طرف من. می گويم: - با اين آهنگ خيلی خاطره دارم.
سروش صدای ضبط اتومبيل را زياد می کند. به نظرم رسيده چهره سارا برايم آشناست. انگار که قبل تر يک جا ديده باشمش. سروش برمی گردد. می گويد: - خانم ها شام که خورده اند؟
دو تايي برمی گردند طرف هم. به هم نگاه می کنند. سارا می گويد: - آره. يک چيزهايي خورده ايم.
من هم می گويم: - ما هم يک چيزهايي.
سروش می خندد. شايد برای اين که بالاخره بند سکوت من هم پاره شده است.
می گويد:- صدای ضبط که اذيتتون نمی کنه؟
بعد می گويد: - خب. من رو که می بينيد تازه مجرد شده ام. يعنی آزادی. خيالات زيادی هم ندارم. فقط صبح تا شب کار، شب تا صبح عشق و صفا. چيز زياديه؟
می زند روی داشبورد ماشين. رو می کند طرف من: - ها؟ چيز زياديه؟
سرم را تکان می دهم. پشت چراغ قرمز می ايستم. سروش می گويد: - تا خونه من راه زيادی نيست. می رويم آن جا.
دختر ها حرفی نمی زنند. فقط همديگر را نگاه می کنند. حتی توی آينه پيداست که مردد هستند.
می گويم: - نمی خواهی نظر خانم ها را بپرسی؟
می گويد: - نظر خود تو چيه؟
توی آينه نگاه می کنم به چهره سارا که پشت سرم نشسته است و از روی بدجنسی می گويم: - من که بدم نمياد.
سروش برمی گردد طرف دخترها: - شما چی؟ موافق؟
دخترها نگاه می کنند به هم و سرشان را می اندازند بالا. سروش می خندد. داد می زند: - پس بزن بريم!
نگاه می کنم به ساعت. نزديک يک است. فرشته می رود آشپزخانه. بعد هم می رود اتاق مهران که لابد خواب است. فکر می کنم چه لذتی دارد که آدم يک آن خيالات برش دارد که يک ساعت ديگر زنده نيست.
باد دوباره شروع کرده است. پنجره ها می لرزد انگار که همين الان است که توی صورتمان بپاشد. چراغ همسايه روبرويي مان روشن می شود. نور پخش می شود توی خيابان. انگار همه با هم از خواب پريده اند. ترس برم داشته است. به فرشته می گويم: - بيا يک دقيقه بنشين کنار من.
می آيد و يک دقيقه می نشيند کنار من. دست هايش را می اندازد دور گردنم.
آن بالا که می رسیم خواب می پرد توی چشمهام. سپيده به در و ديوار خانه نگاه می کند. بعد هم نگاه می کند به عکس سيمين روی ديوار. سارا هم عکس خودش را توی آينه قدی ديوار تماشا می کند.
به سروش می گويم: - تو که آزادی اما من هنوز يه جایی پايم گیر است.
سروش باز می خندد. بطری آب را از داخل يخچال درمی آورد و بالا می کشد.
می گويد: - فرشته را می گويي؟
می گويم: - فرشته و مهران. هر دويشان. تو هم اگر درست نگاه کنی گرفتاری.
سروش توی چشم هايم نگاه می کند. انتظار دارم که بخندد اما کاری نمی کند فقط می گذارد و می رود داخل هال. صدای خنده اش با صدای خنده دختر ها پخش شده است. يک صندلی برای خودم می آورم و می نشينم همان جا توی آشپزخانه. صدای ضبط صوت بلند می شود. خنده ها يک لحظه قطع نمی شود.
سروش دارد می گويد: - اين جا خوبيش اينه که تا صبح هم جيغ بزنی هيچکس صدايت را نمی شنود. يا اگر هم بشنود محل نمی گذارد. اين جا ته دنياست.
و دوباره می خندد. حوصله ام سر رفته است. از جايم بلند می شوم. جوری از کنارشان رد می شوم، خداحافظی می کنم و می روم که چشمم به چشمشان نيفتد. سروش دلخور می شود. کنار در مرا می گيرد: - حالا کجا؟ تازه اول شبه.
می گويم: - بی خيال شو! حالم خوب نيست. خسته ام.
فرشته می گويد: - خوابم می آيد اما می ترسم بخوابم. خوش به حال مهران که نمی فهمد و راحت سرش را می گذارد و می خوابد.
می گويم: - شايد ما درست نمی فهميم که سرمان را نمی گذاريم زمين و راحت!
با ترس نگاهم می کند.
فردای آن روز، اول وقت تلفن شرکت زنگ می زند. سروش است. صدايش شکسته و غمگين است.
می گويم: - خوش گذشت جوون؟
غمگين می خندد. می گويد: - کلی حالم گرفته شده. طفلکی مريض بود. می گفت سرطان داره.
گوشی را از اين دست به آن دست می دهم: - کی رو می گی؟
می گويد: - سارا. يادت هست که. وقتی رفتی کلی گريه کرد. توی رخت خواب بود که سرش را گذاشت توی سينه ام و زار زار گريه کرد. بلند شدم و زدم بيرون. نزديک صبح که برگشتم ديدم هر دويشان رفته اند.
سرم درد گرفته بود و احساس می کردم گيج می زنم. می گويم: - بعد ديگه خبری ازشون نشد؟
سروش می گويد: - نه. می دونی چيه؟ امروز بعد از کار می روم دنبال سيمين. دلم برايش يه ذره شده است. نمی دونم ديوونه خودش می دونه که چقدر دوستش دارم؟
و می خندد. گوشی هنوز در دست هايم است که خداحافظی می کند و يک دفعه صدا قطع می شود.
فرشته چشم هايش از بی خوابی سرخ سرخ است. می گويد: - اگر قراره زلزله بياد پس چرا دست دست می کنه ؟ اين جوری که جون آدم بالا مياد.
می گويم: - زلزله خيلی وقته که اومده. فقط الان منتظر اونيم که احساسش کنيم.
باز به من نگاه می کند. انگار که حرف هايم را نمی فهمد. درست که نگاه می کنم خودم هم حرف هايم را نمی فهمم.
- چای ت رو بخور و فراموشش کن!
حرفش را گوش می دهم. ساعت هفت نشده است. شماره اش را از گوشی پاک می کنم. همه ی پیام هایش را یک جا انتخاب می کنم و حذف می کنم. دو سه صفحه دست خطی که ازش مانده را پاره می کنم و داخل سطل زباله می اندازم. آهنگ هایی که با هم گوشش داده ایم را از روی کامپیوتر پاک می کنم. هدیه هایش را بیرون می اندازم، عطری که برای روز تولدم خریده بود، فندک زیپو، قلب های قرمز گنده ای که برای ولنتاین گرفته بود، شکلاتها را خورده بودم و حالا فقط قلب ها مانده بود. چهار جلد کتابی که برایم از "هاشمی" خریده بود، کتاب شعر فروغ، طالع بینی چینی، مردان مریخی زنان ونوسی و کتاب اشعار والت ویتمن که این آخری سلیقه ی خودم بود. همه را داخل جعبه جلوی در می گذارم تا شب با زباله ها جلوی در بگذارم. تابلوی مینیمالی که برایم از یک فروشگاه تجریش خریده بود را هم همین طور. حالا مطمئنم که چیزی، اثری از او نمانده است. به مهدی زنگ می زنم. اول تردید دارد:
- مطمئنی که همه ی این کارها را کردی؟
- آره، جدی جدی می خوام این قضیه تموم بشه. می خوام فراموشش کنم.
- خوبه، مطمئن باش خیلی سخت نیست. یعنی اولش مهمه. تصمیمت رو که بگیری باقی ش درست می شه.
تلفن را قطع می کنم. کتابی از کتاب خانه بر میدارم. صفحه 82 را باز می کنم. نوشته:
" در کافه نشسته ام
و کوکا می نوشم.
مگسی روی دستمال کاغذی خوابیده.
برای تمیز کردن عینک
باید بیدارش کنم
تا دختر زیبا را ببینم!"
همین شعر برای لذت بردن کافی است. کتاب را می بندم. روی تخت دراز می کشم. به سقف نگاه می کنم. رنگ سقف کمی تیره تر از دیوارهاست. چه طور تا حالا متوجه اش نشده ام؟ چراغ را روشن و خاموش می کنم. نه، واقعا سقف تیره تر است. نیم ساعتی روی تخت می مانم، موبایل را نگاه می کنم، no sms، no missed call. از روی تخت بلند می شوم. هوس قهوه کرده ام. شیشه ی اسپرسو را از داخل کمد بیرون می کشم و روی میز می گذارم. درست کردن قهوه با این قهوه سازهای خانگی به دردسرش نمی ارزد. برای یک فنجان قهوه باید هفت تکه ظرف بشویی. اما چاره ای نیست. فنجان را بر میدارم و به اتاق بر میگردم. اسپرسو را مزمزه می کنم. یاد بهار پارسال می افتم. اولین باری که با مریم کافه رفته بودیم. با تعجب به عکس های روی دیوار نگاه می کرد. آخر سر پرسید:
- این عکس ها کی هستن؟
دستش را گرفتم و روی صندلی نشاندمش:
- این پل نیومنه، این یکی همفری بوگارت، این فرانک سیناتراست، این مارلون براندو، این یکی رو هم که فکر می کنم بشناسی؟
کج نگاهم می کند:
- آره، چارلی چاپلین. تو اسم این ها رو حفظ کردی؟
لبخند می زنم. لیست نوشیدنی ها را می گذارم جلویش. اول چند لحظه نگاه شان می کند:
- هر چی تو بخوری من هم همون رو می خوام.
- من اسپرسوی دوبل می خورم.
- باشه، من هم همون رو می خوام.
- آقا، لطفن دو تا اسپرسوی دوبل، بدون شکر بدون شیر.
قهوه را می چشم. تلخ است، تلخ گند نامطبوع، چاره ای نیست، با قهوه سازهای خانگی بهتر از این در نمی آید. فنجان را روی میز بغل دست آینه می گذارم تا قدری خنک شود.
مریم به دست های من زل زده بود و با قهوه اش بازی می کرد. من قهوه را بدون شکر چشیدم. او هم همین کار را کرد و احساس کردم قیافه اش درهم رفت. گفتم:
- نمی خواهی شکر بریزی؟
- نه، همین جوری خوبه.
لبخندی تحویلم می دهد شبیه لبخند "هت لچر" در شوالیه تاریکی. من ته قهوه را در آورده ام و مریم هنوز با قاشقش توی فنجان دنبال چیزی می گردد. قاشق را از دستش بیرون می آورم:
- به نظرم زیاد قهوه دوست نداری. می خواهی چیز دیگری سفارش بدی؟
- نه،نه. همین جوری خوبه. امروز اصلن میل به قهوه ندارم.
- باشه. هرطور راحتی.
قهوه به اندازه ی کافی خنک شده است. تا ته سر می کشمش. طعمش قابل تحمل تر شده است.
پی نوشت:
۱- شعر از کتاب خانه ای جدید در آمریکا از ریچارد برتیگان انتخاب شده.
۲- موقع نوشتن این پست آهنگ Regret از Anathema را گوش می دادم.
Regret
As I drift away... far away from you,
I feel all alone in a crowded room,
Thinking to myself
"There's no escape from this
fear
regret
loneliness..."
Visions of love and hate
A collage behind my eyes
Remnants of dying laughter
Echoes of silent cries
I wish I didn't know now what
I never knew then...
Flashback
Memories punish me once again
Sometimes I remember all the pain
that I have seen.
Sometimes I wonder what might
have been...
And sometimes I despair
At who I've become
I have to come to terms
With what I've done
The bittersweet taste of fate
We can't outrun the past
Destined to find an answer
A strength I never lost
I know there is a way,
My future is not set,
For the tide has turned
But still I never learned to live
without regret.
1
Strange to meet u
- سلام، تو باید "م" باشی.
- "م" آره. سلام.
- بیا بشین.
- "ر"؟
- آره. عجله داری؟
- آره، عجله دارم.
- داری چی می نوشی؟ قهوه؟
- آره، قهوه. قهوه دوست داری؟
- آره، تو هم دوست داری؟
- من عاشق قهوه ام.
- خوبه، کارت چیه؟
- استراحت. واسه خودم چرخی می زنم سیگار می کشم.
- جدن؟
- آره. سیگار و قهوه. از همین چیزا.
- خیلی به فکرشی؟ قهوه رو می گم ها.
- آره، دوست دارم قبل از خواب یه عالمه قهوه درست کنم. این طوری میشه خیلی زود خوابید. میشه خواب زیادی هم دید. خواب های جور واجور. باید یه دوربین بذاری تا از این خواب ها فیلم بگیری. می تونی همین طوری پشت سر هم فیلم ببینی. دائم به این فکرم که خواب دیروز چی بود. اصلن سر در نمی آرم.
- سیگاری هستی؟
- فقط وقتی قهوه می خورم.
- کی میری؟ این جا رو می گی.
- راستش باید زود برم. یه قرار دندانسازی دارم. اما نمی خوام برم. از دندانسازی خوشم نمی یاد. تو چی؟ جایی نمی ری؟
- من نه. من آزادم. خیلی آزاد.
- می خواهی جای من تو بری؟ بری دندانسازی؟
- جدن؟آره. آره. معلومه که دوست دارم. این خیلی عالیه. متشکرم.
- بیا این آدرس اون جاست. می شناسی؟
- آره. می شناسم. خیلی ازت متشکرم.
- خواهش می کنم.
- از نظر تو که ایرادی نداره؟
- نه. ابدن. من خودم زیاد میونه ی خوبی با دندانسازی ندارم.
- آره. خوبه. خوبه.
- آره. این قرار خوبیه. تو جای من می ری دندانسازی. بیا یک فنجان دیگه قهوه بزنیم.
- متاسفم. من دیگه باید کم کم برم. باید برم دندانسازی. من رو ببخش.
- باشه باشه. دیر نکنی.
- آره. الان می رم. از آشناییت خوشحال شدم.
- من هم همین طور!
2
شیراز – هتل پارس – رستوران هتل
- ببخشید شما یک نفرید؟
- بله.
مشغول جمع کردن سرویس نفر دیگر شامل بشقاب ها و لیوان و کارد و چنگال شد.
میز دو نفره بود. به صرافت که افتاد سرش را گرداند اما میز یک نفره ای در رستوران نیافت. دماغش را بالا کشید و به رومیزی ارغوانی خیره ماند.
3
شیراز – فرودگاه – سالن انتظار
بخش نخست
- ببخشید شما دارید چی می نویسید؟
- دارم در مورد شما م نویسم.
- جدن؟ مثلن چی؟
- چیزای مختلف، این که چه کاری می کنید. چه شکلی هستید. چه لباسی به تن دارید. سن و سالتان. مدل موی تان و حدس هایی که در موردتان می زنم.
- چه جالب. مثلن چه حدس هایی؟
- این که مجردید یا متاهل. شغلتان چیست. چندتا بچه دارید. از زندگی راضی هستید یا نه. وضع مالی تان. اهل کجایید. قصدتان از مسافرت. از این دست چیزها.
- جالبه. اما چرا به جای حدس زدن از خودم سوال نکردید؟
- خب شاید متوجه نباشید. اما این طوری مزه اش بیشتر است. یک کم احمقانهبه نظر نمی آید که همین طوری توی چشم هاتان زل بزنم و ازتان سوال کنم از زندگی راضی هستید یا نه؟
- خب چرا. حالا دست کم می شود بگویید چه حدس هایی زده اید؟
- نه، متاسفم.
- بله، متوجه ام.
4
شیراز – فرودگاه – سالن انتظار
بخش دوم
- سلام آقا. شما عطر نمی خواهید؟
- می دانید چیه؟ من تو این سه روز چهار بار فرودگاه آمده ام و شما دقیقن 6 باز این سوال را از من پرسیده اید و من دقیقن فقط به خاطر این پافشاری و پشتکار تصمیم دارم یک شیشه عطر از شما بخرم.
- ممنون. حالا چه جور عطری می خواهید؟ این سه عطر جدیدترین کارهای ماست. می خواهید امتحان کنید؟
- نه. عطر زنانه می خواهم. اما به سلیقه شما.
- چه جور عطری؟ گرم. خنک؟ برای چه سنی؟
- برای یک خانم جوان. بیست و سه. همین حدود. خودتان چه عطری پیشنهاد می کنید؟
- خب حالا که قرار است من برایتان انتخاب کنم این عطر Arabica را توصیه می کنم. جدیدترین کار ماست. رایحه ی جوان پسندی هم دارد.
- عالی است. همین را می برم، لطفن.
- کادویش کنم؟
- بله.
- بفرمایید. آماده است.
- خیلی ممنون. حالا اگر اجازه بدهید این عطر را به خود شما هدیه بدهم.
- بله؟ به من؟
- دقیقن.
- نمی فهمم. چرا؟
- دلیل خاصی ندارد. نگران نباشید. این صرفن یک هدیه ی معمولی است. منظوری هم ندارم. باور کنید.
- از لطف شما ممنونم. اما نمی توانم این هدیه را قبول کنم.
- چرا؟ مگر چه ایرادی دارد؟ یک هدیه از کسی که نمی شناسی و شاید دیگر هم نبینی اش. چه ایرادی دارد؟ قبول کن شاید یک کم غیر متعارف باشد اما ایرادی ندارد.
- خب. بله. ایرادی که ندارد.
- پس بفرمایید!
- ممنون. از لطفتان ممنون.
- خدا نگهدار.
- سفر خوبی داشته باشید.
پی نوشت:
1- زیباترین و جذاب ترین لباس برای یک دختر ایرانی لباس مهماندار هواپیماست. درست نمی دانم چه سری در این لباس نهفته است. اما حرفم را باور بفرمایید.
2- لطفن راس ساعت یازده شب همه خانه را تاریک کنید. جوری که دست های خودتان را هم نبینید. آی پاد را بردارید و هدفون را در گوش تان بگذارید. حالا وقت آن است که آهنگ "تقدیر" شادمهر را با صدای بلند گوش کنید. این آهنگ فوق العاده است. این ترکیب رویایی وقتی کامل می شود که بلافاصله بعد آهنگ “1973” از James Blunt شروع شود.
3- از همه دوستانی که در این مدت غیبت نسبتن طولانی به من سر زدند و برایم کامنت گذاشتند و نشانم دادند که فراموش نشده ام ممنونم. امیدوارم لایق این لطف و توجه باشم.
4- بهنظر من برای خاتمی تبلیغ کردن بی فایده است. فقط کافی است همه در روز انتخابات بروند و نام خاتمی را روی برگه ها بنویسند و قال قضیه را بکنند. به همین راحتی.
5- امروز فرصتی دست داد تا کتاب "در قند هندوانه" ریچارد براتیگن را برای بار سوم بخوانم. باز هم مکاشفات جدیدی به سراغم آمد. به این قسمت کتاب دقت کنید و لذت ببرید. یک لذت ادبی هنری:
" ...امروز صبح در زدند. از نحوه ی در زدنش می شد بفهمم که چه کسی است، و از پل که رد می شد صدایش را شنیده بودم. از روی تنها تخته یی رد شد که سر و صدا می کرد. همیشه از روی آن رد می شد. هیچ وقت نتوانسته ام از این قضیه سر در بیاورم. خیلی فکر کرده ام که چرا همیشه از روی همان تخته رد می شود، چه طور هیچ وقت اشتباه نمی کند، و حالا پشت در کلبه ام ایستاده بود و در می زد. جواب در زدنش را ندادم. فقط چون دوست نداشتم، نمی خواستم ببینمش، می دانستم برای چه آمده و برایم اهمیتی نداشت. دست آخر از در زدن منصرف شد و از روی پل برگشت، و البته از روی همان تخته رد شد: تخته بلندی که میخ هایش ترتیب درستی ندارد، سال ها پیش ساخته شده و هیچ راهی برای تعمیرش وجود ندارد، و بعد رفت، و تخته بی صدا شد. می توانم صدها بار از روی آن پل رد شوم، بی آن که پایم را روی آن تخته بگذارم، اما مارگریت همیشه از روی آن رد می شود.
6- بخش اول نوشته از روی دیالوگ های اپیزود اول فیلم "قهوه و سیگار" جیم جارموش نوشته شده است. بخشی که صد البته تحت تاثیر بازی منحصر به فرد روبرتو بنینی است، مث همه بازی هایش.
اگر از همه ی دنیای سینما قرار باشد با یک نفر دو ساعتی بنشینم و قهوه بخورم و حرف بزنم آن یک نفر بی بر و برگشت بنینی نازنین است. البته نشنیده بگیرید دوست ایتالیایی ام قرار است ایتالیا که رفتم مقدمه ی یک دیدار کوتاه با بنینی را برایم فراهم کند. از قضا "مارتسیو" هم از طرفداران دو آتشه بنینی است. خدا را چه دیدید!!
این هم یکی از عکس هایم از تخت جمشید
.jpg)
--- --- ---
وقتی که من بچه بودم ،
پرواز یک بادبادک
می بردت از بام های سحرخیزی پلک
تا
نارنج زاران خورشید .
آه ،
آن فاصله های کوتاه .
وقتی که من بچه بودم ،
خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ،
و اشکهای درشتش
از پشت آن عینک با صوت قرآن می آمیخت .
وقتی که من بچه بودم ،
آب و زمین و هوا بیشتر بود ،
وجیرجیرک
شب ها
درمتن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می خواند .
وقتی که من بچه بودم ،
لذت خطی بود
ازسنگ
تازوزه آن سگ پیر و رنجور .
آه ،
آن دست های ستمکار معصوم .
وقتی که من بچه بودم ،
می شد ببینی
آن قمری ناتوان را
که بالش
زین سوی قیچی
با باد می رفت –
می شد،
آری
می شد ببینی ،
و با غروری به بیرحمی بی ریایی
تنها بخندی .
وقتی که من بچه بودم ،
درهرهزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تاخواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد .
وقتی که من بچه بودم ،
زورخدا بیشتر بود .
وقتی که من بچه بودم ،
برپنجره های لبخند
اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند ،
آه ،
آن روزها گربه های تفکر
چندین فراوان نبودند .
وقتی که من بچه بودم ،
مردم نبودند .
وقتی که من بچه بودم ،
غم بود ،
اما
کم بود .
یک ربعی گشتیم تا جای مناسبی پیدا کردیم. فرعی مشجری بود که دو تا از چراغ هایش سوخته بود. ترددی دیده نمی شد. خیابان تاریک تاریک بود. درست همان جایی بود که می خواستم. اتومبیل را جلوی یک ساختمان نیمه کاره و زیر درخت چنار کهنسالی نگه داشتم. چراغ ها را خاموش کردم. با این که هوا گرم بود شیشه ها را تا نیمه بالا دادم. گفت: عجب جای ساکتی! انگار تو این خیابون کسی زندگی نمی کنه.
به ساعت اتومبیل نگاه کرد. دوباره گفت: چقدر مونده؟
رادیو را روشن کردم. گفتم: چهار پنج دقیقه.
نوری وسط خیابان افتاد و پشت بندش موتور سیکلتی با سرعت عبور کرد. روی دست اندازهای خیابان غژ غژ می کرد.
گفت: رضا می دونستی خیلی دیوونه ای؟
گفتم: آره. و دوباره ساعت را نگاه کردم. زمان زیادی نمانده بود. صدای رادیو را کم کردم طوری که فقط داخل اتومبیل شنیده شود. درب خانه ی روبرو باز شد و زنی بیرون آمد. ناخودآگاه خودم را پشت فرمان کمی پایین کشیدم. ظاهرن متوجه ما نشد. ساعت را نگاه کردم. گوشم به رادیو بود. کمی خودم را به طرفش کشیدم و دستش را محکم گرفتم. لبخندی زد. چشم هایش توی تاریکی برق می زد. نفسم را حبس کردم. رادیو اعلام کرد: اذان مغرب به افق تهران!
و من لبهایش را بوسیدم!
1
بیرون را نگاه می کنم، چشم هایم را تیز می کنم، خودش است، خود خودش! اما نمی ایستم. لختی بعد پشیمان می شوم. مسیرم را عوض می کنم. دوباره داخل همان خیابان می شوم. این بار آرام تر، از کنار پیاده رو. نمی بینمش.
2
به یاد آوردن دختری که نمی دانست چقدر دوستش دارم و چه شب ها و روزهایی به یادش می نویسم و می نویسم چقدر سخت است. اما این که بگذاری و بگذری، بی هیچ توقفی از این همه خاطره چقدر آسان.
همه ی لذتش همان لحظه است، همان لحظه که تصمیم می گیری، بمانی یا بروی. گاهی برای رسیدن باید نرفت.
3
در مسیر نسیمی که از پنجره می آید می نشینم و کتاب "تقسیم" پیرو کیارا را باز می کنم. به صفحه اول نگاه می کنم. آمده: "قصه ای باید بگویم از چیزهای کاتولیک و از فجایع و از عشق، کمی با هم آمیخته ..."
صدای ترانه "سارا" می آید. روزها و شب هایم پر شده از موسیقی فولکلور، از باب دیلن از نامجو.
4
دوباره به صرافت می افتم که دفتر روز نوشت های سالهای 82 و 83 ام را پیش صالح ادنانی جا گذاشته ام. چقدر هوای آن سال ها ابری بود. چقدر هوای آن هوای ابری را کرده ام.
5
در نوشته پیشین، کامنتی داشتم از محمد خلیلی. دوستی که چهار سال (80 تا 84) از شعر و شعورش لبریزمان کرد و با درک عجیب - یکتا - یی که از "شعر در خور زمان" داشت، بر شالوده ی شعر آن زمان دوستان تاثیری شگرف داشت.
به محمد خلیلی با به یاد آوردن نگاه بی پیرایشی که به شعر داشت:
بر جغرافیای تو دو کوه می روید
و
هزار فرهاد و تیشه هایی که بوی فاشیست می دهد.
و غروب
که این جا آسان تر می توان مرد و فنا شد
و هزاران شیرین
که نو به نو با دامانی پر چرک و خون تو
هر صبح آبستن می شوند
و هر شب
فراموش.
ياري
شكسته مانده است و به خاك بايد گفت
اما
به سينه ميكوبم و
ميدانم
اين خاك
بيشرفتر از آنست كه حركت سبز در سبز خون
بياد بيارد.
<< بر تفاضل دو مغرب / محمدرضا اصلاني>>
هوا تاریک بود. برق منطقه هم رفته بود. بی اختیار صدای پخش اتوموبیل را پایین آورد و سرعتش را کم کرد. سمت راست خیابان جلوی دختر و پسر جوانی که منتظر تاکسی بودند پنجره ی سمت شاگرد را پایین داد. پسر یک قدم جلو رفت:
- ونک؟
اتوموبیل را نگه داشت. سوار شدند. هر دو عقب. از آینه نگاهی به هر دو انداخت. گفت:
- چند وقته منتظر تاکسی هستین؟
پسر جواب داد:
- نیم ساعتی میشه.
پنجره ها را بالا داد و کولر را زیاد کرد. دختر در گوش پسر گفت:
- بگو صدای ضبط رو زیاد کنه.
صدای پخش را زیاد کرد:
One more cup of coffee for the road,
One more cup of coffee for I go,
دوباره توی آینه نگاه کرد. دختر در آغوش پسر رفته بود و چشمهایش را بسته بود. آرام آهنگ را زمزمه می کرد. سیگاری از داخل پاکت در آورد:
- اشکالی نداره؟
پسر جواب داد:
- نه، راحت باشید.
پنجره را تا نیمه پایین داد و سیگاری گیراند. جلوتر پشت چراغ قرمز نگه داشت. پسر داشت به دختر می گفت که رفتنشان به دکتر ضرورتی ندارد و می توانند چند روز دیگر هم صبر کنند شاید اتفاقی افتاد. حرفی از اتفاقی که باید می افتاد نزد. سیگارش را تا نیمه کشید و انداخت داخل خیابان. پنجره را بالا داد.
پسر گفت:
- شما همیشه داخل ماشین از این آهنگ ها گوش میدید؟
زیر لب جواب داد:
- آره، معمولا.
پسر سرش را تکان داد و توی گوش دختر چیزی گفت. نزدیک ونک پسر سرش را جلو آورد و گفت:
- جلوی همین روزنامه فروشی نگه دارید.
اتومبیل را متوقف کرد. هر دو پیاده شدند. پسر دست کرد داخل جیب شلوارش:
- چقدر تقدیم کنم؟
پنجره سمت شاگرد را داد پایین:
- پولی نیست. من مسافرکش نیستم.
دوباره پنجره را داد بالا و راه افتاد. توی آینه نگاه کرد. پسر هنوز کنار خیابان ایستاده بود. صدای پخش را داد بالا:
Mama, take this badge off of me
I cant use it anymore.
Its gettin dark, too dark for me to see
I feel like Im knockin on heavens door.
ازم خواست تا یک طوری مرا ببیند. گفت برایش عکس بفرستم. گفت که دوست دارد ببیند من چه شکلی هستم. برایش 4 عکس فرستادم. عک آدم های مختلف. گفتم برایم بگو:
1- حدس می زنی من کدام باشم؟
2- دوست داری من کدام باشم؟
3- ترجیح می دهی دست کم کدام نباشم؟
جوابم را داد. از این همه بی محلی اصلن جا نخوردم!
می خواهم امروز زیباترین و تکان دهنده ترین شعری رو که در تمام عمرم خوانده ام برای تان این جا بیاورم. حتمن خیلی های شما این شعر را خوانده اید و شاید هم که از بر باشید.
1- نمی دانم چرا هنوز هم که هنوز است با خواندن این شعر اشک در چشمهام جمع می شود.
2- یاد احمد شاملو زنده باد.
3- با یادآوری خاطراتم با صالح ادنانی در جستجوی واژه های جدیدی برای "غول زیبا".
----
ماهی
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین،
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق،
از برکه های آینه راهی به من بجو!
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد،
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس،
احساس می کنم
در هر رگم
به هر تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ای می زند جرس.
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ برکشیدم از آستان یأس:
آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!
در ورودی آپارتمان باز است. زنگ می زنم، کسی جواب نمی دهد. در را به طور کامل باز می کنم و به داخل سرکی می کشم. همه جا تاریک است. داخل می شوم. صدایش می کنم. دوباره، جوابی نیست. بوی سیگار تند می آید:
- شیرین!
صدایی می شنوم. نامفهوم. خانه اش را خوب می شناسم. صدا از داخل حمام می آید که در آن به اتاق خواب باز می شود. به سرعت داخل اتاق خواب می شوم و روشنایی حمام چشمم را می زند. در نیمه باز است و صدای آب می آید. از پشت در صدایش می کنم:
- شیرین!
صدای نامفهومی می شنوم. در را با فشار پا باز می کنم. مخلوطی از بخار آب و دود سیگار بیرون می پرد. شیرین روی زمین کنار وان دراز کشیده و سرش را به پایه سفالی وان تکیه داده است. سیگاری بین انگشتانش قرار دارد که تا ته سوخته. به اطرافش که پر از فیلتر سوخته سیگار است نگاه می کنم. دوباره که صدایش می کنم چشم هایش را با بی حالی باز می کند. لبخندی بی هوا می پرد روی لب هایش:
- بالاخره اومدی؟ می دونستم هر طور شده می آیی.
یک حوله صورتی رنگ به تن دارد که تا نیمه باز است. متوجه نگاه ام می شود که می گوید:
- به چی داری نگاه می کنی؟ به هیکل از فرم افتادم؟
و دوباره آن لبخند کم رنگ می پرد روی لب هایش. سیگار را از بین انگشتانش بیرون می آورم و روی لبه وان خاموش می کنم. شیر آب را می بندم و یکی از پنجره های رخت کن را باز می کنم. بخار آب و دود سیگار به سرعت خارج می شود. کمکش می کنم تا از جایش بلند شود:
- چند وقته این جوری افتادی این جا؟
سرش را تکان می دهد.
- حشیش؟
وزنش را می اندازد روی من. با دست شانه اش را محکم چسبیده ام که سر نخورد. صدایش دو رگه و منقطع شده است:
- چه فرقی می کنه؟ یه آشغالی مثل همون.
از حمام بیرون می برم و به زحمت روی تخت قرارش می دهم. چراغ را هم روشن می کنم. بعد حوله را از زیر تنش بیرون می آورم و بندش را می بندم. آرام پستان هایش را زیر حوله مخفی می کنم.
می خندد: - چندشت می شه؟؟
کنارش روی تخت می نشینم:
- چرا ازم خواستی بیام؟ مگه نگفته بودم پات رو از زندگی ما بکش بیرون؟
سرفه می کند. با دستش دنبال چیزی روی عسلی کنار تخت می گردد.
- چیزی می خواهی؟
- سیگار!
نگاه ام می کند: - نرگس که نفهمید اومدی این جا؟
بعد می خندد و خودش جواب می دهد:
چه خَرم من. معلومه که نگفتی.
به پاهای عریانش که از زیر حوله بیرون زده است نگاه می کنم. هنوز سفید و خوش ترکیب است. با یک دست دستم را می گیرد و دست دیگر را ستون قرار می دهد و آرام سرش را بلند می کند و می آورد کنار صورتم. بوی سیگار می دهد. نگاهش می کنم. مضطرب است. لبخندش را فرو می خورد و لب هایش را می گذارد روی لب هایم و محکم بغلم می کند.
چند لحظه همان طور می مانم و بعد خودم را جدا می کنم. پوزخند می زند:
- چیه؟ خیلی بهش وفاداری. نه؟
از آخرین باری که دیدمش دو سال می گذرد. دفعه آخر را خیلی خوب به خاطر دارم. همین جا در همین اتاق. پیراهنی قرمز به تن داشت با تور قرمز رنگی که تا روی سر آستین هایش را می پوشاند. آهنگ اسپانیولی گذاشته بود و می رقصید. پرسیده بودم داری سامبا می رقصی. خندیده بود و گفته بود: - سامبا نه عزیزم، رومبا. اسمش رومباستو خیلی سکسیه نه؟
و من سرم را تکان داده بودم و جملات آخر را در ذهنم مرور کرده بودم. به جای آن که حرکات ظریف پا و دست ها و تکان های بی مبالات باسن و کمر و کفل هایش را که گاه و بی گاه از زیر دامن بیرون می پرید نگاه کنم، پیش خودم کلمات را کنار هم می چیدم و دلایلم را برای پایان دادن به این دوستی مزه مزه می کردم.
دوباره لبخند می زند: - داری به چی فک می کنی؟
سریع جوابش را می دهم: - دارم به این فک می کنم که چرا ازم خواستی بیام این جا؟
- یه نخ سیگار برام روشن کن!
سیگاری از پاکت بیرون می آورم و آتش می زنم. پک اول را حریصانه می زند:
- مهدی تو به سرنوشت اعتقاد داری؟
سرم را تکان می دهم.
می گوید: - خب، خیلی ها به سرنوشت اعتقاد دارن. اما اندازش فرق داره. تو فک می کنی کسی بتونه سرنوشت آدم رو پیش بینی کنه؟ یعنی خیلی راست تو چشات نگاه کنه و بهت بگه چه اتفاقی می خواد واست بیفته؟
دوباره سرم را تکان می دهم. می گویم:
- کسی نمی تونه آینده رو پیش گویی کنه. یعنی دست کم من اعتقادی به این حرفا ندارم. خب حالا که چی؟ چی می خواهی بگی؟
سرفه می کند و در همین حین دستم را محکم فشار می دهد:
- اما من اعتقاد دارم. یعنی یک نفر هست که بهش ایمان دارم. و اون گفت که برام چی پیش می آد. خیلی هاش درست از آب در اومده.
می گویم: - مثلن؟
سیگارش را می گذارد لبه ی عسلی و صدایش را صاف می کند:
- خیلی خوشایند نبودن، این روزا اتفاق خوشایندی توی زندگی م نمی افته.
با کمی مکث ادامه می دهد: - اسمش روجا ست. زن خوبیه. می گه مال یه روستای دور توی کوهستانه. طرف های غرب، مرز عراق. گفت که حالم بد می شه، کارم رو از دست می دم و همین طور حالم روز به روز بدتر هم میشه. گفت کسی رو که خیلی دوست دارم و می خوام ببینمش بعد از زمان درازی می بینم و این آخرین چیز خوبیه که تو زندگی م می بینم.
با احساسی آمیخته از مهربانی و اضطراب نگاه می کند به چشمهام. دستش را می فشارم و می گویم:
- چرند گفته! این مادر جنده ها فقط دنبال پول هستن و حالی شون نیست چی تحویل آدم های ساده ای مثل تو می دن. لازم نیست به حرفاش اعتنا کنی. کُس خل که نیستی.برو بچسب به زندگی ت. خودت رو داغون نکن واسه این حرفا.
نگاهش را از روی صورتم بر می دارد و آهی می کشد:
- تو نمی دونی. اون راست می گه. از اون رمال های قلابی نیست. من بهش اعتماد دارم. یعنی بهتری بگم بهش ایمان دارم. بهتری تو هم بری ببینیش. تو همین پارک سر خیابون. عصرها حوالی ساعت هفت می تونی پیداش کنی. کنار حوض آب روی یه نیمکت می شینه و کتاب می خونه.
در راه خانه به شیرین فکر می کنم. به روزها و شب هایی که کنار هم بودیم. به رامبایی که با شور و هیجان می رقصید. به حرف هایی که در آن دیدار آخر زدم، به نگاه مردد و بهت زده اش. به اشک ریختن هایش.
نرگس روی کاناپه لم داده است و تخمه می شکند. به دقت به صفحه ی تلویزیون زل زده است. می گویم: - امروز شیرین رو دیدم.
دستش را خالی می کند داخل پاکت. سرش را می چرخاند سمت من و بهت زده نگاه م می کند:
- کی رو دیدی؟!
- مجبور بودم. بهم زنگ زد. حالش خیلی بد بود. ازم خواهش کرد برم پیشش. ترسیدم براش اتفاقی بیفته. اصلن حالش خوب نبود. مصرفش بالا رفته. مریض شده. کارش رو از دست داده.
نرگس تمام تلاشش را می کند که صدایش منطقی باشد:
- خب، ازت چی خواست؟
با ریموت صدای تلویزیون را کم می کنم:
- خودم هم درست نمی دونم. می گفت پیش یه رمال رفته. از این کولی ها. می خواست باهام درد دل کنه. شاید هم می خواست منو ببینه که پیش گویی درست در بیاد.
نرگس می گوید: از اولش هم آدم عجیبی بود. حالا می خواهی چی کار کنی؟
از جایم بلند می شوم: - فراموش. فراموشش می کنم.
نرگس نامطمئن نگاهم می کند.
اتومبیل را جلوی تابلوی "توقف اکیدا ممنوع" پارک می کنم. جلوی پارک دست فروش مهره ی مار می فروشد، روی مقوایی نوشته: مهره ی مار، واقعی!
داخل پارک می شوم.
این جا را خوب می شناسم. چند باری با شیرین این جا قدم زده ایم. یادم می آید حتی یک بار صبح زود توی سرمای زمستان با چند تا پیرمرد ورزش هم کرده بودیم.
از کنار نوجوانانی که بدمینتون بازی می کنند می گذرم. چند دختر جوان روی نیمکتی نشسته اند و حرف می زنند. یکی شان گوشی موبایلی در دست دارد و چیزی را نشان دو نفر دیگر می دهد. باید پرچین ها را تا انتها طی کنم و بعد استخر را دور بزنم. فواره ها کار نمی کنند. آب به شکل اندوهناکی جلبک بسته و کثیف است. به ساعت نگاه می کنم. چند دقیقه ای از هفت گذشته است. از دور می بینمش. لباس سبز پوشیده و شال روشنی به سر دارد. یقین دارم روجا ست. نزدیکش می شوم. روی نیمکتی نشسته و کتاب می خواند. جلویش می ایستم. چیزی نمی گویم تا سرش را بلند کند. با نگاهی خالی زل می زند به من:
- چیزی می خواستید آقا؟
می گویم: - روجا؟
کتاب را تا جایی که خوانده علامت می گذارد و می بندد:
- امرتون؟
- شما فال می گیرید؟
دماغش را می کشد بالا: - می بینی که دارم کتاب می خونم.
می گویم: - الان فال نمی گیری؟ یعنی داری استراحت می کنی؟ پس بایست درآمدت خیلی خوب باشه.
کتاب را دوباره باز می کند: - مزاحم نشین آقا.
خنده ام می گیرد: - مزاحم نیستم. می خوام بهت پول بدم. از پول که بدت نمی آد. ها؟
جوابی نمی دهد. جلوتر می روم و یک پرده بلندتر می گویم:
- مگه با تو نیستم؟ چیه؟ ترسیدی؟ چون من مثل اون مشتری های ساده و هالوی تو نیستم می ترسی. آره؟ چقدر بهت پول میدن؟ ها؟ من می خوام پول بدم. می خوام فالم رو بگیری.
خیلی خونسرد می گوید: - کی بهت گفته من فال می گیرم؟
- شیرین. می شناسیش؟ آره حتمن می شناسیش. چون به خاطر حرف های چرند تو خودش رو تو خونه حبس کرده و دیوونه شده.
سرش را تکان می دهد: - واسه خاطر حرفای من؟ حرفای من یا سرنوشت خودش؟
احساس می کنم صورتم سرخ شده است:
- این حرفا تو سر من نمیره زنیکه ی هرزه. سرنوشت کدومه؟ اگه تو می تونی سرنوشت دیگرون رو بخونی سرنوشت منم بگو. ها؟ بگو. یالا عوضی!
از جایش بلند می شود و نگاه می کند درصت توی مردمک چشمهام. خیلی شمرده می گوید:
- سرنوشت تو ارزش گفتن نداره. حالا راهت رو بگیر و از این جا برو، آقا!
موبایلم زنگ می زند. نرگس است. صدایش واضح نیست. گیج و عصبی حرف می زند:
- ببین من نمی دونم تو کجایی یا داری چی کار می کنی. فقط این رو بدون شیرین زنگ زده بود به خونه. شماره موبایل تورو نداشت. درست نفهمیدم چی میگه و چی می خواد. از یه چیزی مثل سرنوشت حرف می زد و می گفت به تو بگم سرنوشتش هر چی هست کاریش نمیشه کرد. گفت که اولش می ترسیده اما حالا جرعت پیدا کرده. می خواد بذاره سرنوشت کاری رو که می خواد بکنه. گفت که ازت خداحافظی کنم و ازت بخوام که اونو ببخشی. مدام گریه می کرد و از من هم ئاسه مزاحمت هاش عذرخواهی می کرد. حالش اصلن خوب نبود. فک کنم یه چیزی مصرف کرده بود.
صدای نرگس را می شنوم که می گوید حالا تو کجایی؟ گوشی را می بندم و می اندازم داخل جیب کتم. تا خانه ی شیرین راهی نیست. کمتر از 5 دقیقه می رسم آن جا. جلوی در می ایستم و به زنگ طبقه 4 نگاه می کنم. زنگ را فشار می دهم. سه بار. جوابی نمی آید. عقب می ایستم. شماره 110 را می گیرم. آدرس را می دهم. می گویم گمان می کنم برای صاحب خانه اتفاقی افتاده باشد. به شیرین فکر می کنم. به لباس قرمز رنگ کوبایی ش. به ریتم فلامنکو. به حرکت پاها و دست هاش. به موهاش که با اوج گرفتن آهنگ به اطراف، به چپ و به راست پخش می شد. لبخندی می زد.
می گفت: - این روباست، عزیزم. رومبا!
هوا خیلی سرد شده است. از پنجره بیرون را نگاه می کنی. برف روی سیم های تلفن را پوشانده. با دست اشاره می کنی به من که گاز بخاری را زیاد کنم. صدای موسیقی شوپن می آید. شبیه مارش نظامی است. می آیی می نشینی کنار من روی کاناپه. دست می گذاری روی پیشانی ام. تب ندارم اما یکهو گر گرفته ام. دی شب پای شمع بود که یادت افتادم. قلم در دستم یخ زده بود. اشکی از شمع چکه کرد وروی دستم افتاد. دستم سوخت. هنوز پا به پای باور و تردیدم. نمی دانم این احساس تنها یک احساس ساده است یا ریشه هایش در اعماق به حقیقت می رسد. آیا همه چیز از همان برف های سفید نوستالژیک شروع شد ؟
حتماً آن روز را به خوبی به یاد داری. آن روز سفید خوب را. انگار طلسمی شاید چیزی شبیه یک جادو پای مرا و تو را روی یخ های جلوی دانشکده لغزاند و روی زمین ولویمان کرد. خشم توی چهره ات موج می زد. اما من می خندیدم. کتاب هایت روی زمین پخش شده بودند. نگاهی به سر و وضع من انداختی و کم کم جای خشم را، لبخند محوی گرفت. تا آن لحظه فکر می کردم لحظه ی بزرگ یک انسان، بزرگ ترین لحظه ی زندگی چگونه رخ می دهد؟ آیا جایی میان آسمان و زمین است؟ تمام ذهن و فکر و احساس آدم را یک خیال مرموز و شیرین پر می کند؟ یا کل جهان می ایستد، زمان متوقف می گردد تا شاهدی باشد بر رخ داد یک لحظه ی ناب. غافل از اینکه ماورای تمامی این ها می تواند آن لحظه ی ناب و فراموش ناشدنی جایی میان برف های سفید باشد و احساسی پاک چیزی شبیه درد ملایمی در کمر و پاهای آدم.
از نگاهی درون چشم هایم به کنه ی ذهنم نفوذ می کنی. می گویی: - داری به چیز بزرگی فکر می کنی؟ لبخندی بی هوا می پرد روی لب هایت. می گویم: - گاهی آدم ارزش لحظه هایی را مدت ها پس از آن لحظه احساس می کند.
تکه کاغذی بر می داری. رویش می نویسی: God is nowhere!
جلوی من می گیری. با تعجب نگاهت می کنم. می گویی: - گاهی تأمل و تعمق شکل برخی پدیده ها را عوض می کند. گاهی چیزهای کوچکی که در اطراف ماست عمق و ژرفای بسیار بزرگی دارد. فقط کافی است هر چیز را درست در جایش نگاه کرد.
دوباره روی کاغذ سفید می نویسی: God is now here !
می گویم: - اصلاً دقت نکرده بودم. چقدر معنایش عوض شد!
لبخند می زنی.
لبخند می زنی درست انگار که خواسته باشی بگویی " ممکن است این کتاب های مرا از روی زمین جمع کنید! همه شان خیس و پاره شده اند! . "
Nothing happens, ... . No one comes, no one goes.
پيتزا پويا، کافه شهرام، کافه نادري، سياه و سفيد، رستوران آبان، پارک حقاني، مطب سيدخندان، کافه تأتر، آن دو، رستوران جام جم، سينما سپيده
امروز همه جا دنبالت گشتم. حتي تو کتاباي شاملو، تو هايکو
باورت مي شه؟چقدر زودگذشت. ما داريم مي گذريم. ما داريم تموم مي شيم.
حالا مث هميشه تو کافه نادري نشستم. جلوم يه فنجون کاپوچينو با يه کيک کشمشي. مث پارسال مث هميشه.هيچ اتفاقي نميفته، نه کسي مياد نه کسي ميره!!
باورت مي شه؟؟
Wish u were here!!
لالالا لالالا لا لالا
لالالا لالالا لالا لا لا
لالالالا لالالا لا لا لالا
لالا لالا
لا ... . لالالا لالا ... لا
لا.....لا ... لالا
لالا لالا
لحظه اي آرام بايست بگذار خوب نگاهت کنم. مي گويند جهان در حال انبساط است و فاصله ي ما در حال افزايش. عده اي مي گويند در فضاهاي خالي ايجاد شده در اين انبساط ستاره هاي جديد، کهکشان هاي جديد و اجرام جديدي متولد مي شوند تا يکپارچگيو ثبات جهان باقي بماند. در فاصله ي بعيد من و تو هيچ جرمي ايجاد نمي گردد. آنگاه که قصد انبساط کردي در خود رفتم و چگالي ام افزوده شد. حالا متروک جهانم که هم براي خود و هم براي کائنات ديگر زيان بارم. تصوير تخريب من هزاران سال نوري ديگر به تو مي رسد.
در فاصله ي ما جز سفيدي چيزي نمي رويد!!
دیدم چند نفری از دوستان در وبلاگ های دیگر از کتاب هایی که نیمه کاره کنار تخت شان رها کرده اند حرف زده اند.
گفتم من هم چیزی در این مورد ( درد مشترک ) بنویسم.
1
از کتاب "هرتزوک" نوشته سال بلو شروع می کنم که کتاب ۵۰۰ صفحه ای ِجالبی ست. هرچند به کسانی که دنبال کتاب های سرگرم کننده و پر کشش هستند اصلن توصیه نمی کنم طرف این نویسنده و کارهاش بروند.
داستانِ هرتزوک مردی که از دنیا و عُرفِ آن گریخته و به دنبال کشف خود است. هرجا که چیزی به یادش می آید یادداشتی می گذارد و خیلی از حرف هایی که توان بیانشان را ندارد به صورت این یادداشت ها برای اطرافیان می گذارد و می رود.
درباره ي نويسنده هرتزوك
سولومون بلو که بعد ها خود را سال بلو نامید ( تولد۱۰جون ۱۹۱۵- مرگ ۵ اپریل۲۰۰۵) از تحسین بر انگیزترین نویسندگان کانادایی تبار آمریکا بوده است. اوبرنده ی جایزه ی نوبل در سال ۱۹۷۶ و همچنین برنده ی مدال ملی هنر در سال ۱۹۸۸ گردیده.
بلو خوب می دانست برای نوشتن رمان، باید به ردپای انزوا، معنویت گسسته و تواناییهای نهفتهی انسان رجوع کند. بلو از شهر محل سکونتش، شیکاگو برای نوشتن الهام می گرفت و ماجراهای زیادی را از آنجا می ساخت.
آثارش بیانگر ترکیبی از فرهنگ بالا دست و پایین دست بود و شخصیتهای ماجرا هایش ترکیبی نیرومند از متفکرانی ایده پرداز و اعتقادات مردمان باهوش خیابان ها بودند.
هنگامی که در پاریس مستقر بود بهترین اثرش به نام “ داستان های اوگی مارچ “ را نگاشت. (۱۹۵۳)
بلو بعد از پیش برد موفقیت آمیز “ هدیهی هومبلت “ ، در سال ۱۹۷۶ برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات شد. وی در خطابه ی بلند ۷۰ دقیقه ای در بین حضار، در استکهلم سوئد ، بیان داشت که نویسندگان باید به عنوان فانوس روشنگر تمدن عمل کنند و از خواب روشنفکرانه ی خویش بیدار شوند.
منتقدین بلو،کارهایش را، تلاشهایی منسوخ و متداول می دانند که مانند برخی از نویسندگان در راستای زنده نگاهداشتن نویسندگان قرن ۱۹ اروپا انجام پذیرفته است.تا جایی که ولادیمیر ناباکف وی را “ تیره روزی متوسط الحال “ می خواند.کاراکتر های داستانهایش نمایانگر فلسفهی ناپخته و فرصت طلبی است که از فضل فروشی تدوین شده اند. هرتزوگ ، هندرسون و دیگر کاراکتر های بزرگش بر اساس کژتابی های فلسفی مولف ساخته شده اند و از واقعیت بدورند.
در حالی که فروش بعضی از رمان های اولیه ی بلو پایین بود ، “هرتزوگ “ ماجرا را تغییر داد تا جایی که او را در وضعی قرار داد که برای گذران زندگی نیازی به تدریس نداشت . با این حال بلو تا سنین پیری به تدریس ادامه داد. زیرا که عاشق فعل و انفعالات انسان و تغییرات دیدگاهایش بود.
نقل قول
مردم می توانند وقت خود را در کتابخانه ها تباه کنند ، این باید اخطاری باشد برای ما.
مقداری از عظمت دانش می تواند دستگیری کند ، زمانی که در وهمی عظیم نیاز بدان است.
این است یک بیکران ، رنجی طولانی تر از بیابان ،مطلق ، لغزنده ،بسیار منسجم و محاسبه ای بسیار وسیع از اینکه چرا انسان هستیم ،ما چه هستیم و چرا زندگی میکنیم.
من احساس می کنم هنر می تواند کاری کند برای دست یابی به آرامش درست در میانه ی سیاهی.آرامشی که در هر دعایی نقش بسته است به مانند چشمی در طوفان.
من فکر می کنم هنر می تواند کاری بکند برای ماندن در زیر چتر آگاهی و توجه درست در میان دیوانگی.
>>به نقل از سايت ويكي پديا<<
2
در بخشي از فيلم مستندي كه درباره «ژاك دريدا» فيلسوف معاصر فرانسوي تهيه شده بود، پرسشگر، اين سؤال را از وي پرسيد: شما كه با انديشه و زندگي فيلسوفان زيادي آشنا بودهايد، كدام جنبه از زندگي فردي آنها براي شما جالب است كه درباره آن بيشتر بدانيد؟ دريدا در پاسخ گفت: من همواره ميخواستم درباره نحوه رفتار و شيوههاي ارتباطي فيلسوفان با همسرانشان بيشتر بدانم.
كتاب دوم كتاب "نازنين من" نامه هاي هايدگر به همسرش الفريده است. كتابي فوق العاده كه گوياي نقطه هاي ظريف زندگي يكي از مغزهاي بزرگ قرون اخير يعني هايدگر در خلال نامه هاي بعضن عاشقانه اي كه به همسرش نگاشته مي باشد.
اين نامه ها را گرترود هايدگر نوه هايدگر گردآوري و تدوين کرده است. او در مقدمه کتاب توضيح داده است که مادربزرگش اين نامه ها را به او سپرده تا در زمان مقتضي به چاپ برساند. تاکيد مادربزرگ سال 2000 براي چاپ بوده است. گرترود توضيح مي دهد که با خواندن اين نامه ها مادربزرگ و پدربزرگ را از دريچه يي ديگر شناخته و فهم تازه يي از رابطه بين آن دو کسب کرده است. گرترود به رابطه آرنت و ديگر دوستان پدربزرگ با او اشاره کرده و گويي در پاره يي موارد همدلانه با مادربزرگ از يأس و نوميدي او نوشته است. او به نامه 1956 مادربزرگ ارجاع مي دهد- که البته هيچ گاه براي هايدگر پست نشد- نوه هايدگر از حواشي نويسي الفريده بر برخي از نامه هاي شوهر، نتيجه مي گيرد که مادربزرگ «ظاهراً با اين کار مي خواسته پس از مرگش، آيندگان به تجربه دردناک او پي ببرند. بنابراين گمان مي کنم با انتشار اين کتاب به وصيتنامه مادربزرگم عمل کرده باشم.»
3
كتاب ديگري كه اين روزها در دست دارم نمايشنامه "زندگي گاليله" نوشته برتولت برشت است.
“برتولت برشت” شاعر بزرگ و انسان دوست در نهم فوريه سال ۱۸۹۸ در “آوسبورگ” آلمان متولد شد و در سال ۱۹۵۶ بعد از چهل سال مبارزه بي وقفه عليه دشمنان بشريت و جنگ بي امان و پي گير، بر ضد جنگ و جنگ افروزان در سن ۵۸ سالگي در زادگاه خود آلمان ديده از جهان فروبست.
برتولت برشت یكی از برجسته ترین نمایشنامه نویسان و تئوریسین های آلمان است كه تاثیر بسزایی در تئاتر قرن بیستم دارد.
نمايشنامه «زندگي گاليله»، كه او آن را در سال ۱۹۳۹ نوشت و در ۱۹۵۶ تغييراتي در آن داد. گاليله با تكذيبش حقيقت علمي را نفي مي كند و بدين طريق امكانش را مي يابد كه دست كم به صورت پنهاني به تحقيقاتش ادامه دهد. او آثارش را براي آيندگان از گزند نابودي مصون نگه مي دارد. اما با اين تكذيب در عين حال كشفش را در دسترس قدرت هاي غيرقابل مهار قرار مي دهد. حال آن كه او مي توانست با «مقاومت بسان يك مرد» نوع اجماع فكري و اتحاد دانشمندان را سبب شود تا دانش خود را منحصراً در جهت منفعت بشريت مورد استفاده قرار دهند. در ضمن تسليم شدن گاليله در برابر دستگاه انگيزاسيون تنها به دليل «مكر» نيست، بلكه بويژه ترس از شكنجه نيز باعث آن شده است. (از نظر برشت) گاليله آدمي است كه از زندگي لذت مي برد و تاب چشم پوشي از پرنده شخصي اش را ندارد. رفتار او فارغ از هرگونه توهمات قهرمانانه است.
او در نظر برشت «قهرماني منفي» و يك «جنايتكار اجتماعي» است و اگرچه برشت در نابغه بودن گاليله ترديدي ندارد اما وي را برتر از آدم هاي بي دست و پا و حقير طبقات پائين نمي داند (براي مثال شخصيت كراگلر در نمايش نامه «آواي طبل ها در شب»). گاليله نمايش نامه برشت، خود را اين گونه ملامت مي كند: «من به حرفه ام خيانت كرده ام. آدمي كه چنين كند از اصحاب علم تحمل و شكيبايي نخواهد ديد.»
به نقل از www.namayeshnameh.blogfa.com
اميدوارم هرچه زودتر موفق به اتمام اين كتاب ها گردم.
شرح
دیروز وقتی کتابها و نوشته های قدیم رو زیر و رو می کردم ورق پاره هایی دیدم از سالهای قدیم و خاطرات فراموش شده، می خواهم بخشی از آن ها را که تاریخ انقضا ندارد به مرور در این وب لاگ بیارم.
نوشته ای که در زیر می بینید در سال ۸۲ نوشته شده است.
-----
GIRLS
۱
- ببخشید این جا رو برای چی چراغونی کرده اند؟
- عروسیه!
- عروسی؟ عروسی کی؟
- دختر خونه. گمونم اسمش یلداست!
- اوه، چه بد!!
۲
- سلام خانوم. شما این جا چه کار می کنید؟
- به شما چه ربطی داره آقا؟؟
- آخه اصلن ظاهر و قیافه تون به این محله نمیاد.
- مگه قیافه م چه شه؟؟
- هیچی، به بالاشهر می خوره نه به این خرابه!
- اوووه، جدی می گید؟؟
- بله، به جان مادرم راست می گم.
- شما چه خوبید آقا که این طور در مورد آدم درست قضاوت می کنید.
- من خوبم؟؟ راست می گید؟؟ یعنی از من خوشتون اومده؟؟
- خب آره، راست می گم.
- پس زن من می شید؟؟
- آقا من شوهر دارم. مگه این حلقه رو نمی بینید؟؟؟
- اوه، چه بد!!
۳
- خانوم این شماره تلفن ناقابل رو از من قبول می کنید؟؟
شما چه طور خانوم؟ شما چه طور؟ و شما؟؟
چرا هیچکس این شماره رو از من قبول نمی کنه؟؟
۴
سلام بانوی من!
این هزارمین نامه است که برایت می نویسم و تو حتی یک بار هم جوابم رو ندادی!
.
.
به امید روزی که برای من باشی!
امضا.
۵
salam azizam kojae
chera sms am ro javab nemidi
chera rejectam mikoni
dge doosam nadari
۶
- چی؟ با من بودید خانوم؟
- بله با شما بودم. تلفن دارید؟؟
- شماره تلفن؟ آره دارم می خواهید؟؟
- شماره نه، تلفن همراه دارید؟؟ می خواستم به همسرم زنگ بزنم بیاد دنبالم.
- اوه، چه بد!!
- یعنی ندارید؟؟
خاتمه
- می تونم این جا کنارتون بشینم؟
- بله، بفرمایید. خواهش می کنم.
- اسم من بهروزه.
- منم سروش.
- من تنهام.
- من هم تنهام.
- دعوت من رو برای صرف ناهار قبول می کنید؟؟
- اوه، بله خوبه!!!
ولادیمیر: بیا وقتمان را با این بحث های بیهوده تلف نکنیم! بیا تا فرصت هست کاری بکنیم! هر روز که به وجود ما احتیاج نیست! در واقع شخصا به وجود ما احتیاجی نیست. بقیه هم به یکسان با این قضیه خوب برخورد می کنند، اگر نگیم بهتر. این ناله های کمک که هنوز در گوش ما صدا می کند، خطاب به همه بشریت است! ولی در این مکان، و در این لحظه خاص، همه بشریت خواه ناخواه ما هستیم. پس بیا قبل از این که دیر بشه، نهایت تلاشمان را بکنیم! بیا برای یکبار هم که شده، به بهترین وجهی، نماینده این نژاد متعفنی باشیم که تقدیری ظالمانه ما را بهش منتسب کرده! ها چی می گی؟ راستش وقتی با این شانه های خمیده، جنبه های مثبت و منفی قضیه را سبک و سنگین می کنیم، متوجه می شویم که دیگر کوچکترین دینی به همنوعان خودمان نداریم. ببرها برای کمک به همنوعانشان یا بدون کمترین مکثی هجوم می برند و یا این که به اعماق بیشه فرار می کنند. اما مسئله این نیست. این که ما این جا چه کار می کنیم، مسئله این است. و خوشبختی ما در همین است که اتفاقا جواب این را می دانیم. بله، در این اوضاع کاملا مغشوش فقط یک چیز مسلم است. این که ما منتظر گودو هستیم تا بیاید...
و مسلم است که تحت این شرایط زمان دیر می گذرد، و مجبورمان می کند با اتفاقاتی که، چطور بگم، که در نگاه اول ممکن است منطقی به نظر برسند، تلفش کنیم، تا وقتی که به عادت تبدیل بشوند. شاید بگویی که این مانع از این می شود که عقل و منطقمان لنگ بزند. شکی درش نیست. اما آیا همین عقل و منطق نبود که این مدت طولانی در این شب بی انتها هاویه گون سرگردان بود؟ همین است که گاهی اوقات گیجم می کند. متوجه دلیل من می شی یا نه؟
استراگون: همه ما دیوانه به دنیا می آییم. بعضی ها همان طور باقی می مانند.
ولادیمیر: ما منتظریم. بی حوصله ایم. نه، اعتراض نکن، تا سر حد مرگ بی حوصله ایم، اصلا هم نمی شود انکارش کرد. خب. یک مشغولیتی پیدا می شود و ما چکار می کنیم؟ می گذاریم که تلف بشود. بیا، بگذار کاری بکنیم! همه این ها در یک آن بخار می شود و ما باز تنها می شیم، تنها در میان هیچی!
- می دونی چیه؟ ما از بین رفتیم ...... ما خودمون رو فدا کردیم٬ واسه چیزی که بعدها فقط لعن و
نفرین واسمون داشت.
- نمی دونم. شاید اگر ما هم جای شما بودیم همین راه رو می رفتیم.
- می دونی؟ گاهی اوقات راهی که رفته می شه زیاد مهم نیست٬ مهم اینه که کی این راه رو رفته.
و ما این راه رو رفتیم. کاشکی٬ کاشکی یکی دیگه رفته بود.
1- خوشبختانه دوباره به كتاب خواندن افتاده ام. تعطيلات عيد هرچه نداشت دست كم اين حس خفته را دوباره در من بيدار كرد. در اين مدت كتابهاي "خداحافظ گاري كوپر" رومن گاري، "ناطور دشت" سالينجر، "زندگي شهري" بارتلمي، "مرگ در مي زند" وودي آلن و "فراني و زويي" را تمام كردم. حالا هم مشغول كتاب 520 صفحه اي "هرتزوگ" از سال بلو هستم.
"زندگي شهري"جذابيتي نداشت. تنها نكته قابل ذكرش چند سبك جديد در داستان كوتاه بود كه برايم تازگي داشت و به گمانم با كمي تغييرات در جهت جذاب كردن آن بعدها به كارم آيد. خواندن "ناطور دشت"با ترجمه نجفي از تحمل دندان درد هم برايم دشوارتر بود. البته در اين مورد نه تقصيري متوجه سالينجر است نه نجفي. فقط من با خواندن متوني كه به شيوه محاوره اي نوشته شده باشد قدري مشكل دارم. به هر حال تحملش كردم، خواندمش، تمامش كردم، نفرين اش كردم و بعد داخل كتابخانه، پشت كارت پستال شاملو جوري قرارش دادم كه تا مدت ها چشمم به چشمش نيفتد.
"خداحافظ گاري كوپر"حكايت ديگري داشت. هرچند رمان بزرگي نبود اما جذابيت داشت. به قول يكي از دوستان شبيه فيلم هاي هاليوودي دست دوم بود، كم مايه اما جذاب. سرم را گرم كرد. در ضمن بهانه اي شد تا طي حادثه ي جالب از پيش برنامه ريزي شده اي، مورد آزمايش يك خانم روانشناس جوان داراي اعتماد به نفس كاذب قرار بگيرم. حالا نتيجه اش چه شد خودم هم نمي دانم.
وودي آلن آدم لطيفي است. نه اين كه جنس لطيفي داشته باشد، يا احساساتش لطيف باشد، كُلن دنياي لطيفي دارد. مخصوصن اين اواخر كه خانم اسكارلت يوهانسون لطيف تبديل شده به هنرپيشه هميشگي فيلم هاي جديدش. كتاب "مرگ در مي زند" هم از اين قضيه مستثني نيست. به نظرم ارزش خواندن دارد. كتاب با نمايشنامه كوتاهي به نام مرگ در مي زند آغاز مي شود. آقاي مرگ به ديدن اولين قرباني اش مي رود تا جانش را بگيرد. از قضا اين قرباني آدم چاق و با نمكي از آب در مي آيد و در اول كار اين آقاي مرگ را جدي نمي گيرد. اوضاع كه كمي جدي تر مي شود از آقاي مرگ درخواست 24 ساعت مهلت براي رسيدن به برخي كارهاي نيمه تمام خود مي كند. مرگ ابتدا زير بار نمي رود اما سرانجام با اصرار قانع مي شود بر سر اين مهلت 24 ساعته ورق بازي كنند. نتيجه مشخص است، بازي را مي بازد و مغموم از خانه مرد بيرون مي رود تا يك هتل ارزان قيمت پيدا كند و فردايش دوباره باز گردد. اين آقا هم بلافاصله به يكي از دوستانش زنگ مي زند و مي گويد:
"مي دونم دير وقته، اما امشب واسه من يه اتفاق جالب افتاد، ... مرگ اومده بود سراغم . ... نه بابا باور كن نگرفتمت ... خود مرگ بود، خود خودش يا حداقل كسي كه ادعا مي كرد خود مرگه ... باور نمي كني كه بازي دادن مرگ چقدر آسونه."
در مورد "فراني و زويي" چيزي نمي نويسم چون خيلي عميق تر از اين است كه با يك جمله يا دو جمله گوشه اي از پيچي دگي اش نمايش داده شود.
2- وودي آلن مي گويد: "در دنيا دو جور آدم وجود داره: آدماي خوب و آدماي بد. آدماي خوب شبا خيلي خوب مي خوابن؛ اما آدماي بد ... مي دونين، اونا مي دونن كه از ساعات شب استفاده هاي بهتري هم مي شه كرد."
وودي آلن را دوست دارم. فيلم Scoob رو هم دوست دارم. اسكارلت يوهانسون رو هم. همينطور دلايلي كه اين خانم يوهانسون در فيلم Scoob براي خودش داشت تا بره و با مردي كه مي دونست قاتل خطرناكيه هم خوابه بشه. براي خودش دلايل جالبي بود. حتمن اين فيلم رو ببينيد.
3- آسانسور شركت اين روزها خراب شده است. پله ها برايم حالت نوستالژيكي پيدا كرده اند. فقط ايرادش اين است كه كمي غمگينم مي كند.
امروز صبح با خودم فكر مي كردم چه خوب مي شد كه ساعت كاري آدم از ده صبح تا 2 بعد از ظهر بود. بعد به اين نتيجه رسيدم كه بيشتر از هر فلسفه، ايدئولوژي و جهان بيني اي اين ساعت كاري آدم است كه زندگي اش را مي سازد.
فراني عزيز
سلام،
پيش ترها خيال مي كردم چيزهاي زيادي در زندگي براي دوست داشتن و دوست داشته شدن وجود ندارد. خيال مي كردم يك جور نظم منطقي اين جا ميان آدم ها، اجسام و روابط موجود است كه بسته به نوع ارتباط ميان اين موجودات، هريك احساس خاص و گاه منحصر به فردي راجع به يك رويداد در ذهن مي پرورانند.
گاهي پا را هم از اين فراتر مي گذاشتم، اين نظم گاه ظالم به طرز خيلي احمقانه اي شخصيت منحصر به فردي مي يافت، شخصيتي كه حتي واقعي تر از همه ما مي شد، از گوشه باز يك پرده ارغواني – درست نمي دانم چرا همه پرده هاي زندگي من به رنگ ارغواني هستند – به صحنه نمايش ما نگاه مي كرد، ليخند شومي روي لب هايش مي پريد و سرش را با رضايت تكان مي داد درست جوري كه گويي ما همه داريم نقشي را بازي مي كنيم كه طرحش – حالا چه دقيق و چه يك طرح ابتدايي و خام – سال ها قبل در ذهن او پايه ريزي شده است.
فراني خوب، مهربان و دوست داشتني، اين لحظه كه برايت مي نويسم تو آرام، فارغ از همه ترديد ها و نقش ها و سياهي هاي ذهنت روي تخت دراز كشيده اي و يكي از آن لبخندهاي ظريف، محتاط و معصوم ات را تحويل سقف سفيد اتاق داده اي و در انتظار يك خواب عميق بي رويا هستي.
برايت صادقانه مي نويسم كه اين روزها پر شده ام از يك جنگ بزرگ ميان تضادهايي عميق در زندگي ام. ميان واژه هاي متضاد ميان سياهي و سفيدي، ميان مرگ و زندگي، ميان خوبي و بدي، ميان عشق و نفرت و زيبايي و زشتي. هرچند اگر با خود روراست باشم اين ترديدها و افكار، هيچ وقت پا را از مرز واژه ها فراتر نگذاشته اند چون حالا خودم درست و حسابي مي دانم كه در تاثير پذيري از افكار و خيالات در زندگي چقدر احمقانه ترسو هستم.
با اين كه حتمن تصديق مي كني كه ترسو بودن لاجرم هميشه هم بد نيست اما گاهي اوقات آدم را وا مي دارد كه در جنبه هايي از زندگي اش ولو در خصوصي ترين اين جنبه ها تنها مانند ناظري بي مسئوليت از دور دستي بر آتش داشته باشد.
امروز كه باز يكي از دل دردهاي اين اواخر به سراغم آمد و مانند هميشه همراه بود با صداي شكم به ياد ترزا در كتاب "بار هستي" كوندرا افتادم. اين كه چگونه ممكن است آدم از صداي شكمش زاده شود و وجودش را مرهون اين جريان ساده فيزيولوژيكي بدنش شود. نه اين كه بخواهم با ترزا احساس همذات پنداري كنم، فقط آنطور كه متوجه خودم شدم مي شود صادقانه تر اسمش را نوعي تصديق يا به عبارت بهتر نوعي همدردي گذاشت. اين كه من در يك لحظه ناب و فراموش نشدني تصميم مي گيرم قلمبه دست بگيرم و اين نامه را بنويسم، هرچند اين ارتباط واژه اي بيش از آن كه به خلق تو بينجامد به وجود داشتن من انجاميده است. مي دانم به مجرد اين كه نامه تمام شود و قلم را كنار بگذارم خيال مي كنم تو روي كاناپه راحت و گرم داخل هال دراز كشيده اي – به گمانم هنوز نقاش ها مشغول كار باشند - و اين نوشته ها را مي خواني و چه خوب بود اگر مي شد اين نوشته ها را زماني به دستت مي رساندم كه هنوز آن اتفاق بزرگ كه باعث تحول تو و تغيير تفكراتت پيرامون زندگي شد، رخ نداده بود و مي توانستي با آن حس و حال عارفانه سابق و با آن روحيه شكننده، عصبي و ماليخوليايي اين خطوط را بخواني اما اكنون تو تصميمت را گرفته اي و آن اتفاق نادر رخ داده است.
فراني عزيز، تحول چيز خوبي است. كسي كه متحول مي شود لااقل چيزي مي شود كه قبلا نبوده است. و اين اگر چيز بزرگي هم نباشد دست كم يك نوع خرق عادت است، يك نوع فرار از پوسيدگي حاصل از روزمرگي. هرچند در شرايط كنوني من، تحول حاصل رخ دادن يك سري روابط بسيار نكبت بار ناخوشايند است اما اگر قرار باشد مستقل از فكر، نظر، آرزو و خواسته من رخ دهد كاري از دست من ساخته نيست جز اين كه تلاش كنم روزها و ماه ها و سال هاي پس از آن را خوش بگذرانم و بگذلرم اين باد تغييرات به آرامي، روز به روز بر زندگي ام بوزد و برود و برايم مشتي احساسات، تعلقات و تلقينات خواسته يا ناخواسته باقي بگذارد.
اگر بخواهم با تو صادق باشم بهتر است اعتراف كنم كه روياي يك زندگي مالامال يك يقين ثابت و قطعي در سر نمي پرورانم، چه بيش از هر چيز ديگر ترسم از چنين يقيني است، يك چيز صاف و پوست كنده كه هر روز چه بخواهم و چه نخواهم به خوردم مي رود. در واقع مي دانم كه چه نمي خواهم اما هنوز خوشبختانه درك درستي از آنچه مي خواهم ندارم و هنوز فرصتي دارم تا روي آرزوها و آرمان ها و در كلام ساده تر روي آن بخشي از راهي كه بايد ميان آدم ها و اجسام و روابط بگشايم و طي كنم، خوب فكركنم.
باور كن درست نمي توانم روي حرف هايم تمركز كنم. فقط اميدوارم كه منظورم را فهميده باشي، هرچند از يك درد دل ساده و سطحي پا را فراتر نگذاشتم اما تمام لحظه هايي كه با تو بودم و فكرم را مشغول پيچيدگي هاي درونيت كرده بودي، علاوه بر آن احساس ناب و پاكي كه به تو داشتم دلواپست بودم. دلواپس يك تقدير رقم خورده كه پايان اندوه باري برايت پيش بيني كرده باشد. منفي باف شده ام، مي دانم. اما خدا را شكر كه اين بار حق با من نبود و اين منفي بافي سرانجامي نداشت. سرنوشت تو چيزي شد در حد يك اتفاق نادر ساده و تكراري.
فراني عزيز، خوشحالم كه زنده اي!